کلمه
همیم.شاید شاعرانه ترین عبارت را از زبان عباس معروفی شنیدم در توصیف این دل انگیز محزون.شما هم اگر خواستید بروید در رادیو زمانه بخوانید.
جان کلام شعر شاعرو آوای شجریان چسیت؟
کمی بی اندیشیم.
کلمه
کلمه
کلمه
این ذات و هستی درونی آن شعر و آواز است.
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه ، خدا بود( تورات)
برادران ، خواهران ما از خدا دور شدیم چون از کلمه دور شدیم.از کلمه دور شدیم پس از خدا دور شدیم.
اگر همچنان زبان گفتگوی بینمان نه آتش و آهن که کلمه بود نه سرنوشت امروزمان این بود و نه حال روز انسانیت این گونه
متوحش و وحشت زده. غرق شده در ماکیاولی قدرت. با هر نام و با هر نانی.
و چرا این گونه این آواز بر جانمان نشست؟
همانا پیامی از روز الست بود و قالو بلی که گفتیم. پس حق کلمه را بر بشر آموخت.
آموخت که با گفتگو می توان جهان گرفت. به اتفاق آرای جهان می توان گرفت.
و این گونه شد که هر کدام از ما به خود خودمان باز می گردیم.
با امیر و علی در شبهای بی خلوت خویش در گفتگو بودیم. حال آنها لاست می بینند و من می شنوم. با هم گفتمانی داشتیم. کلمه از هم شنیدن و به هم کلمه قرض دادن
نتیجه اش آن شد که زوایای تاریکی از همان لاستی که چنیدن ماه پیش دیده بودم بر من و دوستان هویدا شود. عریان شود. لخت شود. چون حوا بر آدم.
در تعجب بودم که چرا این تفکر و خیال آنان بر خیالات من نیامد یا چرا این خیالات ، همان چند ماه پیش که فیلم را می دیدم در من ظهور نکرد و جواب همان بود که گفتم.
با گفتن کلمات درون و دیالکتیک بینمان ،هویدا شد بسیاری از آنچه که باید می دانسیم.
شب بیست سوم ماه رمضان ما همراه شد با بند های پایانی معبد دکتر شریعتی. همچون خیاری نه درختی که صیفی- می خوری و غرق لذت می شوی اما ته آن تلخ است. هر چه لذت بخش تر. تلخ تر. تلخی که چشمانت را مجبور به تنگ کردن می کنی.
حال و روز مشتاقان رها شدن نیز این گونه است. پس بیایم همچون مومنین بنی اسرائیل خانه هامان را قبله کنیم که خورشید تابنده شویم.
به قسمتهایی از بندهای پایانی معبد بی اندیشم:
(دکتر در سفری ذهنی به اعماق معبدهای درونی ذهنش رفت تا بدست آورد چشمه گوارا را. حال به آن کوهستان رسیده و آن را آتشفشانی غرق در مذاب و عفن می بیند)
کوزه ها را همچنان خشک و غبار آلود باز گردانده ام.
شرم دارم که آنها را به تو- که در بازگشت بی امید من از این هجرت ناکام، به دیدارم خواهی آمد - پس دهم.
همچون قطره ای بر نیلوفر، شبنمی افتاده به چنگ شب حیات ،آرام و بی نشان، در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ، نشسته ام و چشم های خاموشم را به لبهای کبود مشرق دوخته ام...
پرستو های بی بهارمن، قاصدک های آواره در باد، باز گردید!
و تو ، تشنه ی مجروح و عزیز من!
چشمهایت را به من مدوز، ببند. من از دیدن آنها رنج می برم.
و اگر خانه هامان را با همانی که شجریان خواند(با گفتگو و دیالکتیک کلمات) قبله نکنیم، چنین سرنوشتی در انتظار ماست.