می دانم تا به حال از روبروی بیمارستان آتیه واقع در شهر غرب گذشته اید یا خیر؟

من هر از چندی از آنجا می گذرم.البته همیشه با تاکسی.

چند بار که می رفتم کلاغ پیری را می دیدم که بر روی سنگی نشسته و در فکر فرو رفته. در فکر خودش غرق شده.

بعد از این که 2 -3 بار رفتم و دیدم آن کلاغ سر جای قبلیش است تازه دوزاریم افتاد آن یک مجسمه است.

نمی دونم هنرمند مجسمه سازش چه کسی بوده؟ اما یک اندشه قوی پشت کارش گذاشته که آدم را گیج می کند.

ساده و در عین حال پیچیده.

کلاغ نماد انسانیت ماست. یا داره به عنوان شخص سوم از بیرون بر انسانیت ما می نگرد؟ نمی دانم.پیر شدن و زبونی ما را گوش زد می کند؟ نمی دانم.

شاید این کلاغ همان کلاغی است که به قابیل یاد داد چگونه برادر کشته خود را دفن کند.نمی دانم؟ یعنی هنوز امید داره که ما به خودمون بیایم؟ نمی دانم. یا شاید دارد ابن بزرگترین درسی را که انسان از او آموخته  باز از ما امتحان پس می گبرد؟ نمی دانم.به راستی چرا در بین این همه موجود خدا انسان باید بزرگترین درس نادرس خود را از کلاغ یاد بگیرد که چگونه جرم خود، گناه خود ، پاکی و معصومیت خود را بپوشاند.دفن کند.هیچ وقت فکر نمی کردم بین این همه حیوان یک کلاغ بتواند مرا به تفکر فرو ببرد.

اصلاً نمی دانم آن مجسمه کلاغ در من چه حسی می آفریند. برای همین گیج می مانم. اصلاً نمی دانم قرار دادن آن کلاغ پیر متفکر در سر در بیمارستان درست هست یا نه ، این را هم نمی دانم. اما وقتی که آن کلاغ را می بینم و آن حس ناشناخته در من بر انگیخته می شود بشدت دوست دارم جبر جغرافیای نامجو را گوش کنم.

اگر  شما هم آن را دیده اید بگوید این حس چیست ، تا ما هم از این گیجی در بیاییم.

(2) P1110271.JPG

آخر یکبار با موتور رفتم و این عکس را هل-هلکی گرفتم



یک روز از خواب پا می شی,می بینی رفتی به باد
هیچ کس دور و برت نیست,همه رو بردی ز یاد

چند تا موی دیگه ت سفید شد,ای مرد بی اساس
جشن تولد تو باز مجلس عذاس
بریدی از اساس

غوز پشتت بیشتر شد,شونه هات افتاده تر
پیرامونتو ببین با دقت,می سوزن خشک و تر
می سوزن خشک و تر
می سوزن خشک و تر

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟
کی با ما راه میایی؟جون مادرت!

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟
کی با ما راه میایی؟جون مادرت!


یک روز از خواب پا می شی,می بینی رفتی به باد
هیچ کس دور و برت نیست,همه رو بردی ز یاد
چند تا موی دیگه ت سفید شد,ای مرد بی اساس
جشن تولد تو باز مجلس عذاس
بریدی از اساس

غوز پشتت بیشتر شد,شونه هات افتاده تر
پیرامونتو ببین با دقت,می سوزن خشک و تر
می سوزن خشک و تر
می سوزن خشک و تر

این که دستاتو روی سر می ذارن...می ذارن
این که باهات هیچ کاری ندارن...ندارن
این که تو بازیشون راهت نمیدن
این که تو بازیشون راهت نمیدن
این که سر به سرت میذارن
این که سر به سرت میذارن

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی