مرد و نامرد
دوران سربازی هنگام ناهار، معمولاً سرباز و رئیس نداشتیم و در کنار هم ناهار می خوردیم(البته لازم به ذکر است که بنده در اداره ای مشغول خدمت بودم) هنگام ناهار از هر دری سخن می آمد و می رفت. بعد ها که خدمانی تر شدم این سخنان ، خدمانی تر هم شد. یادم می آید روزی حرف از ازدواج و دیر شدن ازدواج پسران و دختران شد، یکی از دوستان حاضر در جلسه که گویی حرف دل او را زده اند گفت: بله، پسرهای این دوره زمانه خیلی نامرد شده اند. نامرد به معنای واقعی. من 21 سالم بود ازدواج کردم. شما ها هم تا 22-23 نهایتاً25 ازدواج کرده اید( با اشاره به دیگر کارمندان). اما پسرهای این دوره زمانه عین خیالشان نیست. این رسم مردانگی نیست.
من هم داشتم با خیال راحت غذایم را می لمباندم، بدون آنکه ذره ای به خودم بگیرم. نه در مقام پاسخ بر آمدم و نه در تایید آن کلامی راندم. فقط هر وقت که لقمه در دهانم به داخل فرو می رفت نیش مبارک را به مقدار متنابهی که حساسیت بر انگیز نباشد باز می کردم.
حال چی شد که یاد این خاطره افتادم:
چند روز پیش با دوستی صحبت می کردم( دانشگاهها که باز شد دوستان ما هم افزایش یافتند). می گفت : من به شدت احساس تنهایی می کنم. جای خالی کسی به عنوان همسر را در کنار خودم احساس می کنم. نه اهل بازار آزاد هستم و نه اهل طریقت و عرفان و ...، اما نمی توانم ازدواج کنم، چرا که پول کافی در ماه در نمی آورم که بتوانم هزینه زندگی دو نفره را پرداخت کنم.با اینکه وضعیت مادی خانوادگیشان خوب است و بسیاری هزینه های دیگر که در اوایل ازدواج به سراغ مردها( کلمه مقابل نامرد) می آید را ندارد، باز می ترسید و البته به نظرم حق داشت.چرا که قانون و فقه و نفقه و آمار طلاق و... باعث شده است که ازدواج برای مرد ایرانی همچون 7 خان رستم شود،همچون لاتری ، همچون هندوانه سر بسته ای که شرط چاقو ندارد، همچون بازار سهام امریکا در این رکود تازه باشد.
حال با مقایسه خاطره اول و دوم یه یک دور تسلسل وار می رسیم که نمی دانم چگونه آن را بر هم خواهند زد.در واقع تسلسل وار متناقض شاید بتواند نامید. چرا که به قول معروف در و تخته جور است و نتیجه حاصل نیست.
از یک طرف چنان نگاهی هست و از طرف دیگر چنین انگیزه ای، اما باز کارمان می لنگد.تمام علت و معلوم جور می شود. اما برهان اتفاق نمی افتد. براستی چرا؟ دور تسلسلی تناقض وار این قضیه را می توان اینگونه نام نهاد:مردانی که دوست دارند مرد باشند.
این مطلب را نوشتم تا اینکه یک مقاله خواندم که دیدم با درون مایه این پست اشتراکات زیادی دارد، ترجیح دادم که آن را در اینجا ذکر کنم، و از اهل فن، بخصوص روانشناسان بخواهم که آن را هویداتر و آشکارتر کنند.
"پس کسی که قادر به عاشق شدن نیست، در واقع به نوعی بیماری روانی مبتلاست، زیرا هنوز نمی تواند نیروی گذاری روانی خود را به کسی غیر از خودش معطوف کند. عشق نشانه ی سلامت روان است، یا به تعبیر فروید(برای بیمار نشدن باید عاشق شویم.و اگر بر اثر سر خوردگی عاجز از عاشق شدن باشیم،آنگاه حتماً بیمار خواهیم شد)."ارغنون 18 ص 30 خودشیفتگی در زمانه ی ما کریستو فر لش/حسین پاینده