قسمت دوم(معبد خیال )
2.
اما منظر دیگری هم وجود دارد.اگر کمی با اسطوره آشنا باشیم، دیگر نمی توانیم این گونه بی اندیشیم. این اسوره ایوب در گذشته این بیابان نشینان کوهستانی را که به هیچ درمان و دکتری دسترسی نداشتند را نجات می داد، نه آنکه این آب شفا می بخشید(که با بودن و نبودن آن کاری ندارم). اما به آنان امید می داد. امیدی که لازمه زندگانی است. اگر هزار درمان و دوا باشد اما امید نباشد شانس بهبودی کاهش می یابد. اما در زمان های دور همین امید جان هزاران نفر را نجات داده و نجات می دهد.غار ایوب غار امید بود و هست.
فلذا این اسطوره هم خلق شده است، چه زیبا، مرمانی از آب و کوه و غار برای خود امید خلق می کردند.
ما به درون غار رفتیم و از آب نوشیدم. به این امید که کرم های درون و برونمان از بین برود( ای کاش جرعه ای هم از اهالی وبلاگ و بر و بچ می نوشیدن).
در آن منطقه و آبی که در شهر دهج در لوله ها و تانکرها جریان داشت، واقعاً آب حیات بود، آب زندگانی بود.فکر کنید هزاران سال قبل برای آن مردمان چه طعمی داشت ، این آب گوارا. همین آبی که در عصر جدید برایمان گوارتر از هر آبی بود.
مسیر غار سر و لغزنده بود. پس در طول مسیر میله زده بودند تا دستگیر زائران باشد. زائرانی که هم کهن بودند و هم جوان. دقیقاً همان حس و حالی را داشتند که مردمان تبت و اینکاهای پرو در هنگام زیارت معابد خود داشتند، بخصوص آنکه پیرمردان و پیر زنانی با لباس محلی و لنگ لنگان و با ضمیر خالص و صاف برای تبرک به آنجا گام بر می داشتند.صحنه های نابی بود که شاید در آینده کمتر نشانی از آن بیابیم.
درون غار در قسمتهایی که مسطح بود محلی برای عبادت و نماز قرار داده بودند. مسیر قبله در جهت دهانه غار بود و همین که در دل تاریکی رو به نور و روشنایی نماز می گذاری و با آبی که ایوب از آن شفا یافت وضو می سازی، خود حس و حال عجیبی دارد.مخصوصاً خواستم این حس و حال را درک کنم و جالب یافتم.
در ذهنم یک فرضیه مطرح شد. البته بنده بی مقدار تر از آن هستم که این گونه بی مطالعه و گستاخانه نقبی بر تاریخ و فرهنگ وارد کنم. اما اجازه دارم این حس و حال را مطرح کنم.
با توجه به وجود آب و دهانه پهن پیکری که غار دارد و هم چنین اشکال و شکل ها و رنگهای عجیبی که درون غار وجود داشته، همچنین وجود روستا های میمند و منطقه تاریخی جیرفت در همین استان که قدمت اولی تا 12 هزار سال و دومی را تا 15 هزار سال تخمین زده اند. غار معبدی بوده است از گذشته ای دور برای پرستش.برای امید داشتند، برای جدا شدن از خود و رسیدن به خود، برای تضمین امنیت روانی هر انسانی. درون تاریکی می ایستی و بر روشنایی عبادت می کنی، سجده بر نور می کنی .این بوده تا اسلام به منطقه وارد شد، لذا اگر می خواستند این غار همچنان همان کارکرد اسطوره ای خود را که همان امید بخشی و محل عبادت بودن را داشته باشد با دین آمیخته می شود. اما جالبی آنجاست که در همین راه هم به اسطوره های کهن دین اسلام رجوع کردند و مثالاً در آنجا امامزاده و پیغمیر زاده ای قرار ندادند.(اگر معبد آناهیتا رفته باشید کنار معبد امامزاده ای قرار دارد). آنان خود به یکی از قدیمی ترین پیغمبرانی که در قرآن اشاره شده است متوسل شدند. جا برای اهل تحقیق باید زیاد باشد.
عده ما بسیار بود و دوستانی بودند که هنوز فرهنگ گردی را درک نکرده اند. گاهی به این عقیده به دیده تمسخر می نگریدند. پیر زنی که گفتاری این چنین شنیده بود دست بر آسمان فرو برد و گفت: خدایا گویی آخر الزمان شده که جوانانی این گونه می کنند.
ادامه دارد...
جدا افتاده
اغاز جدایی