قسمت 3و4(خاطره صعود در صعود _ میمند،می ماند همچون 12000 سال قبل)
3.
شب را دهج ماندیم. پاییز واقعی را باید در این مناطق احساس کرد. همین که آفتاب غروب کرد سرمای پاییزه منطقه را فرا گرفت. آسمان شهر ستاره باران است اما به علت وجود چراغ نمی توانیم از این زیبایی بهره بیشتری ببریم.رطوبت در این منطقه وجود ندارد،پس پاییز واقعی تر است و هوا خشک. پوست دست و صورت بچه ها خشکه زده بود و حس خواندن کلیدر دولت آبادی را در آدمی زنده می کند.
تفکر
صبح همزمان با اذان صبح از خواب بلند شدیم و تا آماده شویم برای حرکت، آفتاب طلوع کرد. به علت فاصله زیاد سرویس بهداشتی با محل اقامتمان هنگامه طلوع آفتاب را در بیرون بودم. هوای خنک و سردی که پرتو آفشانی آفتاب بر چهره خیس و آب خورده من می خورد پاییز را مزه دار تر کرده بود. یاد دوران آموزشی افتادم که بعد از پست نگهبانی با چشمانی که خواب آلود بود در صبحگاه می ایستادم و من نگران که چگونه با این خواب آلودگی آن روز را پشت سر بگذارم. اما همین که آفتاب بر چهره می خورد انرژی و امیدی در آدم بر می انگیخت که تا شب سرحال و پر انرژی می ماندم.(دوستانی که مرا می شناسند: خیلیه عجیبه)
بعد از صرف صبحانه ،دو گروه شدیم. عده ای به سمت قلل دوعاج رفتند که دو قله جدا از هم و آتشفشانی است و عده ای دیگر بسمت قله ایوب که غار ایوب در آن قرار دارد رفتیم. (گزارش فنی آن را بعداً خواهم نوشت).منطقه بسیار عجیبی بود. هر قدم منظره اش با منظره قدم قبلی تفاوت داشت. مسیر از بوی چوب درختان کوهی و بادمهای کوهی بسیار معطر بود و در بالاتر ، بوی آویشن می پیچد و مسیر کمی فنی تر می شود. اگر کفشهای ما از کفشهایی بود که به سنگ نمی چسبید شاید به مشکل بر می خوردیم.در مسیر صعود محمد نصیری صعود تیم خودشان به گاشبروم 1 را توضیح داد که بسیار جالب بود و صعود ما را پر خاطره تر کرد.روی قله کمی بیشتر ماندیم و عکس های بیشتری گرفتیم. در مسیر برگشت هم 200-300 تاکل و میش (واحد شمارشش چیست؟) دیدم و سرعت عمل آنها در فرار کردن و حرکت در صخره ها و سنگ ها. واقعاً خلقت و طبیعت اثری شگفت دارد در استتار این حیوانات.
همتی باید، علی علی
ناهار را آقا داود کته گذاشت و غدا نیمرو کته خوردیم که خیلی مزه داد. . در حمام قدیم شهر حمام کردیم و شب هم سالگرد ازدواج یکی از زوجهای گروه بود و شیرینی خامه ای و هندوانه در فضایی پاییزه و سرد خوردیم. شاید بتوان گفت شب خنده در تضاد ها بود. در عین سرما هندوانه خوردیم و در عین شیرین بودن ، شیرینی و در همان حال یاد خاطره پاتک بچه ها به قابلمه ماکرونی خنده و شادی را دو چندان می کرد و آخر هم چای. فکر کنم شب را باید پای موال می خوابیدم.
صبح به سمت روستای میمند(مخفف می ماند) حرکت کردیم. در 170 کیلومتری یزد و در دو راهی سیرجان.
ادامه دارد...
کوه بستنی قیفی
4.
روستای در دل کوهها با قدمت 12 هزار ساله. واقعاً ارز می کنم گویی در دل تاریخ نوشته شده و نا نوشته این مملکت رفته ایم. پا جای هزاران مردمانی در هزاران سال قبل می گذاشتیم. این حس در من کاملاً ملموس بود. حسی که شاید کلمات نتوانند آن را بیان کنند. در آنجا بادام و آلاله و سوغات دیگر خریدیم. بعضی مردمان ساکن آنجا هنوز بوی همان اجدادشان را در هزاران سال قبل می دهند.در خانه یکی ز اهالی رفتم. از پای تریاک کشی تازه بر خواسته بود و چایش به راه بود. لاغر و تکیده بود. از حال و احوال تهران پرسید. من که نمی خواستم و نمی خواهم امیدشان را نابود کنم . گفتم الحمد ا.. همشان خوب هستند این نشد آن. اما آنان گفتند که ما قبل انتخابات از دولت پولی دریافت کردیم که می گفتند سهام عدالت است. اما ما به موسوی رای دادیم. بیشتر هم کلام نشدم و امید روزهای بهتر را به هم دادیم و از آنجا خارج شدم.
یکی از جالبی های آن منطقه میمیند چرهره و قواره اهالی منطقه است. اگر شما به شمال کشور رفته باشید دیده اید که چهره ای مخصوص به خود دارندکه کاملاً ملموس است. گویی همه با هم پسر خاله و دختر دایی و عمو و عمه هستند. یکی از دلایل آن وجود کوههایی است که از حمله توامان اقوام در سالها از آنان محافظت کرده است شاید باشد. در این منطقه کرمان نیز مردم به هم بسیار شبیه هستند . چهره ای سوخته با صورت های گرد و کوچک چشمانی ریز که در خانه چشم، سوسو می زند.همه به هم را شبیه می کند. شاید بیابانها از آنان محافظت کرده است که نژاد خالص تری نسبت به بقیه اقوام ایرانی داشته باشند.
ساعت 5 به یزد رسیدیم. اگر از دیدن کامیون ها و تریلی های ترانزیت لذت می برید جاده سیرجان - یزد که میمند هم در آن قرار دارد ، مسیر رفت و آمد این نوع ماشین ها است. در شهر یزد و در خیابانهای صفایه قدم زدیم. آخر نفهمیدم این خیابان بالاشهر است یا پایین شهر. بسیاری از افغانها در این خیابان با لباس های محلی خود در کنار خیابان هستند. در کنار خیابان و به راحتی ناس فروخته می شود. این یزدیها هم که خانواده دوستیشان مرا کشته است. جمعه کمتر مغازه ای باز بود.
ادامه دارد...
مسیری که باید تا به آخر رفت