یک روز در خیابان
به خاطر کارم گذر به سرچشمه و خیابان ایران و گوته افتاده بود.
یاد روزگار کودکی و مغازه شیشه بری پدر بزرگم که ما بهش آجان می گفتیم زنده شد. می رفتیم در حال و هوای کودکی او برای ما از خرده شیشه ها حیواناتی آینه ای می برید و ما با چه ذوقی نگه می داشتیم. حیف که همه آن یادگاری ها از جنس شیشه بودند و شکستنی و ما هم بچه و سر به هوا. الان مغازه تبدیل به فروشگاه لوازم خانگی شده بود.
از آنجا با حسی سرشار از نوستالوژی به ناصر خسرو رفتم برای کارم. ابتدای ناصر خسرو یک دستگاه کامیون آتش نشانی ایستاده بود برای موقع اضطرار. دو نفر سوار ماشین خواب آلود بودند. همین طور که به پایین خیابان می رفتم از کنار دوربین فورشی های آنالوگ رد می شد و با خودم می گفتم یک زمانی این دوربین ها چه ارج و غربی داشتند...
پایین تر دو مرد موتور سوار یک عابر را حسابی کتک زدند و با چاقو دنبال فرد دیگری کردند(ظاهراً دارو فروش بودند) 3÷لیس که 50 متر با آنان فاصله داشت و موتور ÷لیسشان هم کنار دستشان آماده یراق تنها نظاره گر بودند وقتی آن دو موتور سوار با خیال راحت و پس از 5 دقیقه صحنه را ترک کردند هلک هلک به سراغ فرد مضروب که خونی مونی بود رفتند و قشونی از مردم هم بدنبال آنان.
با خودم فکر می کردم چرا آنان با موتورهایشان به دنبال آن دو فرد ضارب نرفتند. لابد تنها باید دنبال مهاربها رفت.
کارم را انجام دادم و همان مسیر را برگشتم. یک از خدا بی خبر سطل آشغالی که دقیقاً پشت ماشین آتش نشانی بود را آتش انداخته بود و آتش نشانان مشغول خاموش کردن آن شدند( ظاهراً خواب آلودگی ماموران آتش نشانی به مضاق آن فرد خوش نیامده بود)
این همه اتفاق دیدم و یاد خبر چند روز پیش روزنامه افتادم.20 میلیون ایرانی دارای مشکلات روانی هستند.
خدا کنه من دیر تر جزاین گروه بزرگ قرار بگیرم.
-----------
مشکلات املایی عمدی است.