بل اخره این امتحانات لعنتی تمام شد . همین که تمام می شود ذهن آدم پر می شه از مطلب.

چند وقت پیش بود که تصمیم گرفتم هفته ای یک شب را در خوابگاه بمانم و بتوانم با بچه هام بیشتر ارتباط برقرار کنم.

2 – 3 باری این کار را انجام داده بودند. اما معمولاً وقتی شب مانی می کنم ، آنها خوشحال از اینکه وقت بیشتری در کنار آنها هستند هم حسابی مخم را می خورند و هم شاید شیرین بشوند و بیشتر اذیت کنند. باری این هفته تصمیم گرفتم یک کار گروهی رو یک تنه انجام بدم. بچه هایی که هر 2 – 3تا با هم دعو دارند و گاهی باهم قهر و گاهی آشتی هستند رو دور هم جمع کردن کار نشدنی می آمد. صبح با کتابخانه واقع در پارک صحبت کرده بودم و یک چیزهایی در ذهنم جرقه زده بود.اول رفتند فیلم دیدند و بعد از شام که خواستند یک فیلم دیگر ببنند dvd  را جمع کردم. همه دمق شدند و به حالت قهر رفتند تا نقشه ای برای اذیت کردن پیدا کنند.چند روزی بود که کتاب قصه های مجید را پیدا کرده بود و رفتم آن را آوردم( بچه ها اصلاً اهل مطالعه نیستند چرا که اکثراً سواد درست و حسابی ندارند(اگر کمکی می توانید بکنید خوشحال خواهم شد).گفتم دوست دارید قصه بخوانیم . عده ای قبول کردند و من داستان تسیبح را شروع بخواندن کردم. 5 دقیقه مسخره بازیشون بود و  سرو صدا و های و هوی می کردند، اما همین که داستان وارد قسمت اصلی شد، سکوت برقرا شد. هر ضرب المثل و هر کلمه ای را معنی می کردم. روی زمین نشسته بودم تا حالت غیر رسمی بر آن بدهم . دیدم همه گوش شده اند و من هم غرق در خواندن . در هین خواندن دائم تصویر مجید و بی بی و معلم ریاضی در ذهنم می آمد. آخرین فیلمی که شبکه چهار درباره سریال قصه های مجید ساخته بود را تازه دیدم.دوباره شخصیت هایش را برایم زنده شده بودند. تصویر بیمار بی بی در داستان خوانی هم اثر کرده بود و یک جورهایی اخر داستان را با نوستالوژی به پایان بردم.بچه ها همه مبهوت شنیدن بودند. تقاضا کردن یک داستان دیگر را هم بخوانم. دیگر یک شخصیت یک کتابخوان را برایم پذیرفته بودند. پس یک ثندلی اوردم و راحت روی آن نشستم.من که باورم نمی شد بتوانم آن حجم عظیم انرژی را با یک داستان ساده  رامش کنم قبول کردم داستانی دیگر بخوانم. نمی دانم این چه حسی بود که در آنان برانگیختم، اما فکر کنم ناشی از حس کنجکاوی انسانی بود. حس دانستن دوباره زنده شده بود. رستاخیزی دوباره.

داستان دوم را خواندم در اواسطش نصف بچه ها خوابشان برده بود. ( خوب فرزندان کار هستند دیگر)(معمولاًمددکاران شب دردسرهای فراوان برای خوابیدن آنان می کشند)اما هنوز 5 نفری گوش می دادند. 2 نفر آنان هنوز با من در تنش هستند اما با تلاشی زیاد سعی می کردند پلکهایشان را باز نگه دارند تا آخر داستان را بشنوند.داستان توپ هم تمام شد و بنده یکی از بهترین کارهای مددکاری را در این مدت انجام دادم و از آن بشدت راضی بودم.(چنانچه کتاب مفیدی می شناختید معرفی کنید).

از فردایش هر روز می آیند می پرسند این مدرسه که قرار بود جور کنی آقا چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و من شرمگین از جواب دادن به آنان . هم مشغله کاری ، هم بورکراسی لعنتی و هم عدم پاسخگویی همه شرمگین از جوابم می کنند.