همیشه دوست دارم مسیر های متفاوتی را برای رسیدن به مقصدی ثابت پیدا کنم. چند وقتی مسیر خروج از مترو تا خانه را از مسیری که کانال آب دارد می اندازم. هر روز یک موش مرده که کنار جوی افتاده را می بینم و هر روز که به همانجا می رسم ، همین که سعی می کنم رویم را بر گردونم یک حس مزخرفی مجبورم می کنه بر همان موش مرده آنقدر نگاه کنم که از نظرم پنهان شه.

این بار که رد شدم باید از دسته لاشه یک جوری خلاص بشم.