تازه از سر کار برگشته بود و سر و صورتش سیاه بود،آخه در آپاراتی کار میکرد . یکی از بارزترن بچه های آسیب بود و بسیار آرام. تقریباً حرف نمی زند. بهش گفتم مگه قرار نبود دلستر نیارید. جواب نداد و 5 دقیقه مرا نگاه کرد. سرش را انداخت پایین و رفت سر تختش.رفتم بهش گفتم:

 مگه با تو نیستم.

 سرفه خش داری کرد که نشان می داد بیمار است.

 بهش گفتم: لباسات و در نیار با هم بریم دکتر.

گفت: خوبم.

گفتم : نه سرفه می کنی باید بریم دکتر.

گفت: آقا تو رو خدا ولم کن و اشکش سرازیر شد و خودش و خیس کرد و پاچه های شلوار مرا هم یک حالی بهش داد. من با همه جدیت سعی می کنم اصلاً بچه ای را اشکش را در نیاورم جا خوردم. آخه واقعاً می خواستم بهش کمک کنم و درمانش کنم . باور کنید اگر دکتر هم می رفت هزینه درمانش رو باید از جیب می دادم، اما او چه فکری می کرد؟

هنوز اشک ریختنش یادمه.