بیابان تمدن
اصلاً پیدا کرده ام. شیفته اینگونه خواندن کلیدر در مترو شده ام. ذره ذره می خوانی.
در اوج تمدن و اوج تکنولوژی که همان حرکت قطار در زیر زمین است، خارج می شوی و به بیابان پرتاب می شوی، با جماز گل محمد مشغول هیزم کنی می شوی و در کاروانسرای عمو مندلو اجاق تیار می کنی و نان و چای می خوری، از غم بزمرگی رمه اندوهگینی و هم با سوار بر قره آت به دیدن شهر سبزوار می روی و به ناگاه متوجه می شوی که به ایستگاه موعود رسیده ای و باید از کوه و دشت و بیابان خدا حافظی کنی. قبلها که در مترو می نشستم با گفتن 1 ، 2، 3 به خواب می رفتم و به کنار دستیم سفارش می کردم در ایستگاه فلان بیدارم کند. حال باید باز هم به کنار دستیم سفارش کنم که در ایستگاه فلان مرا از خود به خود بر گرداند. مرا از کلیدر و خانواده کلمیشیها برهاند. مرا از بیابان به شهر برگرداند.
+ نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ ساعت توسط سهیل
|