گیسو
باز هم بیمارستات و بخش روان. بعد از 3 روز سرانجام دکتر ها تصمیم گرفتند بچه را بستری کنند.در بخش کودکان بودم و چون می دانستند من هم مددکارم اجازه دادند به هر کجا که می خواهم سرک بکشم.
من اینها را برای این نمی نویسم که شما را ناراحت یا خوشحال کنم. تنها می خواهم شما را در تجربه های متفاوت و در عین حال ساختار شکنی که در طول زندگی عادی ام رخ می دهد شریک کنم.
بخش روان و اطفال:
گویی به سرزمین خدایان وارد شده ام. دختری 10-12 ساله و در عین حال زیبا و دل نشین با دختری دیگر که در حال هذیان گویی است مشغول شیطنت هستند. از این که آن دخر بچه زیبا را در آن لباس بیماری و ملایم آبی رنگ دیدم کمی ناراحت شدم. اما آن دختر دومی کاملاً در فضایی خارج از فضای رئال زندگی می کرد. دائم کاری می کرد که جلب توجه کند و در عین حال من و بچه که در آنجا بودیم به او بی تفاوترین بودیم.15 سال داشت . دید توجه ای به او نیست پس تهدید کرد که لباسش را در خواهد آورد و روسری خود را گشود. من و بقیه پرستاران بی تفاوت بودیم. آن دختر زیبا رو با خنده ای ملیح دست او را گرفت و برد به بخش. هنگامی که می رفتند، در کادر جالبی قرار گرفته بودند. دونفر در چهار چوب در و خرمنی سیاه از گیسوان بلند دختر جوان به سمت انتها راهرو در نور حرکت می کرد. خرمن سیاه گیسوانش خیلی برایم تازگی داشت.
بر این موضوع اطمینان دارم اگر روزی ، روزگاری مرا هم ،همدمی همراه شد اولین و آخرین مردسالاری که انجام دهم ، رفتن به آرایشگاه را بر او حرام خواهم کرد.
به راستی چرا بانوان امروزی از داشتن گیسوی بلند گریزانند؟