این جمعه همه دوستان مزدوج شده در حال خانه تکانی بودند و من با فراق بال راهی کوهستان شدم و آخر سر پهنه حصار را صعود کردم. ما کلاً اولین نفراتی بودیم که صعود کردیم .یک برف کوبی جالب داشتیم . بعد از ما هم 4 نفر دیگر به سمت قله رفتند که با توجه به برف کوبی ما حالش رو بردند.

جالب آن بود که منطقه خیلی خلوت بود. ظاهراً مردا همه مشغول خونه تکونی خانومهاشون بودند. به نظرم اگر قرار باشه یه روز به نام مردا برای گرامی داشت شخصیت و منش و بزرگواریشان در تقویم گنجانده شود، باید همین حول و حوش عید باشه که همچون ده گاو کاری از گرده آنان کار کشیده می شود.

دوستی از دوستان هفته گذشته زنگیده بود و گفتم این هفته نمی یایی؟یه جوری چشماش گرد شد که به راحتی از پشت گوشی موبایل می شد دید. گفت :مگه تو خونه تکونی نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟اونجا با ادبیات متناسب بهش توضیح دادم . اما همین نکته از بنده داشته باشید که بنده خدا تازه هشت ماه مزدوج شده...

 

جدا از شوخی  با بندی از کلیدر موضوع را خاتمه می دهم.(این توضیح کوتاه بدهم که این شخصیت عاشق داستان است که اینک با محبوب خود آمیخته است).:

"چگونه به دام افتادی ماه درویش!هیچ به این اندیشیده ای؟...دشتهای تو بی مرز بودند. بر کنار هر سفره تو جای داشتی...بر در هر خانه که دست می گذاشتی، همان خانه ی تو بودو همان سفره تو. درویش! به جز سی سال عمر، دیگر تو چه داشتی؟ رهایی و فقر. اکنون گیر افتاده ی دندانه های آهنین تله هستی، ای مرغ زیرک! این دام، بر تو چگونه روا شد؟ فقرت بر جا، اما رهای ات از دست رفته است. گریخته. کبوتری، همایی که تو قدر ندانستی، گریخته . بال کشیده و رفته است. لیاقت آزادگی در تو نبود، درویش. ...در این جهان گرد و فراخ، کم آدمی رهاست، آزاد است. هر تابنده گرفتار در گرفتار است...بسا گرفتاران. یکی به کندوی خود، یکی به انبار خود. یکی به دشت و یکی به آیش.یکی به گله یکی به چوبدست گله...

اما تو چی و به کی بسته بودی؟ ... دستمایه ی تو چه بود درویش؟ همان رهایی تو. به تاراج رفت آن دستمایه و جای به بندگی داد... به خود بنگر ماه درویش. یال تو خم برداشته است چه زود! بر چشمانت غبار نشسته. دستانت دیگر آزاد نیستند. اما تو می ترسی. از سیمای کنونی خود بیمناکی. دوری می کنی. از خود دوری می کنی. خفت و شکست. اینست "تو". همه  ی تو . د رهم شکسته.."

حیف که نمی توانم به طور کامل مطلب را بنویسم. قلم دولت آباد بسیار زیباست.

اما همه این حرفها بکنار . گربه دستش به گوشت نمی رسه ...

سخترین ماجرا جوی امروز  مردمان نه کوهنوردی و سنگ نوردی و دست در دهن شیر کردن و نه با تمساح بازی کردن و... است. پر ماجرا ترین و سخترین ماجرا جویی مسولیت  مزدوج شدن است.

*هفته آخر سال قبل از آجیل خورون بریم خون بدیم. هر کی پایست بسم ا..