پسرپسرخاله بابام
موضوع آن بچه رو یادتان می آید که بچه های دیگر می گفتند نسبت به او تفاوت قائل می شوم، همان پسر پسر خاله بابام را، حال بشنوید ادامه ماجرا را.
یک روز وارد مرکز شدم و دیدم که همان بچه که همه با او لج بودند و او را از خود میراندند با فرد دیگری دعوا کرده است.از این به بعد او را با آقای ب معرفی می کنم.مثل همیشه هر کدامشان را جدا گانه به گوشه ای کشاندم و با آنها صحبت کردم.در هنگام خروج آقای ب باز حس دعوا داشت و اصلاً کوتاه نمی آمد آن یکی هم فردی ظریف است اما قدو یک دنده. یکی دوبار آقای ب پرخاش کرد و در هنگام خروج در حالیکه حالت تهاجم نسبت به طرف دعوا گرفته بود ، دهن دره کرد و یکی دوتا حرف نشسته از دهنش پراند. معمولاً سعی می کنم همیشه بر اعمال و رفتارم بخصوص در مرکز کنترل داشته باشم. اما از معدود دفعات بود که کنترلم و از دست دادم و با کف دست به پر سینه اش خواباندم تا به خود آید.گوشه ای کشاندم و گفتم تو اگر در برابر من حرف بعدی به کس دیگر بزنی گویی به من همان حرف را میزنی.او رفت و من تا شب دمق بودم که چرا نتوانستم بر رفتارم کنترل داشته باشم و رفتار مددکارانه ای انجام دهم.در ضمن اینکه من ناراحت بودم از عمل خودم اما او اصلاً نسبت به این قضیه هیچ حس بدی نداشت.در نهایت فکر می کرد که من او را از دعوا کردن جدا کرده ام. حتی اگر قرار بود همین عمل را انجام بدهم باید از روی منطق و اثر تادیبی انجام می دادم نه از روی عصبانیت. یکی دو روز بعد هم یک مشکل دیگر بوجود آورد و سفت و سخت با او برخورد کردم و یک تعهد محکم از او گرفتم. تا اینکه این هفته شروع شد و در کمال تعجب دیدم که بچه های دیگر او را در جمع خود راه داده اند و دیگر احساس بیگانگی به او ندارند.. شاید در نگاه اول اون ضربه به پر سینه اش اثری منفی داشته بود، اما درنهایت باعث شد که دیگران هم او را از خود بدانند. حالا واقعاً متوجه شده بودند که او پسر پسر خاله بابام نیست.