تو مثل همون پرنده افسانه ای می مونی که رو گرده اش سوار می شم و از تو طوفان و ابرای سیاه و طوفان و گرد و غبار رو به سوی آفتابم می بری.لحظه دیدار دوباره آفتاب در حالیکه پشتت در آن سیاهی آذرخشهایی اژدها گون می زند را به انتظارم

امروز هنگام دویدن در پارک هوا خیلی منقلب شد و دلم می خواست همون لحظه آفتاب رو ببینم و یاد این پرنده افسانه ای افتادم.هوا بارانی نبود. یک ابر ی خاکستری آسمان رو پوشانده بود که اصلاً بوی و هوای بهاری نمی داد. باران هم از آسمان چون قطره های گِل بر سر ما می ریخت. باران نبود. گِل بود.

 اصلاً ما مردم شرقی با آفتاب یک  برخورد دیگه داریم. یادمه تو زمستون که هوا تاریک بود. مترو سوار شدن مشکلی نداشت. در هوای تاریک یا حداکثر گاو گم ،می رفتی داخل زمین و وقتی از حفره زمینی دیگر بیرون می آمدی به آفتاب سلام می کردی. اما این روزها فرق کرده. هوا تازه روشن شده و درخشش اول صبح و سلام اول آفتاب رو که می دی، مجبوری دوباره از او خدا حافظی کنی به چراغهای مصنوعی مترو که دوست دارند جای آفتاب رو بگیرند  سلام کنی. این فراق اذیت کننده است.

 ما ترکا یک دعا داریم که خیلی پر معناست:

الاه نِینِیم  نینمیم سالماسون (خدا به چه کنم  چه نکنم گرفتارت نکنه)

 و من اکنون گرفتار و درگیری ذهنی دارم . قبلها این پیچ ها رو تو وب مطرح می کردم و هم مشاوره می گرفتم و هم تفکرات خلاقی تو ذهنم جرقه می زد. اما این یکی رو بیخیالش شدم.

این عکس رو بگراند کامپیوتر کردم و هر روز چند دقیقه ای می بینم و تو فکر فرو می رم. راستی ما کجا رفته بودیم؟