حیوان خدا
این هفته یک ویروس خفن گرفته بودم و نتوانستم کوه بروم و از طبیعت محروم ماندم.
چقدر جمعه در تهران ماندن سخت است ها؟
خلاصه دیدیم هر چه پست نشده داریم از کلیدر است و گفتم از خاطره چند وقت پیش بنویسم:
صبح از خونه می زدم بیرون که دیدم یک کلاغ هی بسمت پایین حمل می کنه و می ره بالا. یکم دقت کردم دیدم یک جوجه مرغی از دست این کلاغ این ور و آن ور می رود.اول راهم و کشیدم و دو سه قدم رفتم. بعد دلم برای حیون سوخت و رفتم در خونه را باز کردم و مرغه هم از خدا خواسته پرید خونه و ما هم رفتیم سراغ کارمون.
دو – سه روز بعد بود که داشتم تو انباری خرت و پرت می گذاشتم که دیدم یک مرغ پشت پامه.
تازه یاد جریان صبح افتادم. مرغه را آب و دون دادم و بعدش سراغ هر خونه ای که فکر می کردم مرغ و خروس نگه می دارند رفتم و هیچ کس صاحب آن نشد.
پارکینگ ما هم مملو از گربه است و گفتم از دست کلاغ رهانیدم و برای گربه پرواریدیم. خلاصه با کمک همساده ها الان اون جوجه بزرگ شده و تازه فهمیدیم که جناب خروس تشریف دارند و هیچ گربه ای زحمت خوردن آن را به خود نداده است . اکنون هم که تا می روی یک آب و دون بهش بدهی یک مسابقه دو صد متر می گذارد و پیش پات یک تیک آف می کشه ( کف پارکینگ کاشی است و سر برای همین حسابی می سرد با آن سرعت لاکردار )و قند دل آدم رو پاره می کند. به فکر این هستیم یک جورهایی که حالا یک روز – دو روز در میون یک مرغانه بخوریم!!!
قبل از آن هم اول بهار یک روز
در کوچه خلوتی داشتم می گذشتم. ساعت 10 صبح بود و هوا هم مناسب همین ساعات. یک هو دیدم یک گربه پرید و یک کفتر به دندان گرفت و آماده خوردن شد. من که حیات وحش رو جلوی رویم می دیدم تمام حواسم را جمع موضع کردم. یک پیر مردی که دلش به حال کفتره سوخته بود و از مردم محل بود با دمپایی افتاد به جون گربه. اما گربه که لقمه به این چرب و نرمی نگرفته بود با همون کفتری که هی زیر دندان گربه بال بال می زد از زیر این ماشین به زیر آن ماشین می رفت.
داد زدم حاججججججججججججی بیخیالش شو.
گربه ای که این همه سطل آشغال رو ول کرده و به طبیعت خودش باز گشته، بگذار مزه گوشت تازه زیر زبونش بنشینه تا از فردا سراغ موش و حیوانات موزی دیگر برود.
دیگر متوجه نشدم خورد یا نخورد.اما از گربه ه خیلی خوشم امد.
اما گربه زبر و زرنگی بود. خوشم امد از اش