نوشتهای باغبانی
یادتون می یاد درباره هم کلام شدن با باغبانی قرار بود بنویسم.
در باغ میوه باغبان قدم می زدیم و او بیشتر می گفت و من می نوشیدم . هین حرکت پولی را برای صدقه کنار گذاشت و فضولی گل کرده من پرسید برای چی بود این؟؟
گفت هر روز که در باغ غرس یا حرس در برنامه کاریم هست در ابتدا و انتهای کار صدقه می دهم. چرا که دارم جان موجودی را می گیرم ، اول متوجه نشدم و بیشتر توضیح خواستم،
گفت: این که به علفی می گویم هرز یا شاخه ای را غرس می کنیم ، ابن قراردادی است که ما انسانها وضع کردیم و گرنه موجودی در درگاه حق است که من دارم جانش را می ستانم و با این کار کفراه گناهانم را پس می دهم.
حرکت فوق العاده زیبا بود و چون از ریشه های مذهبی عمیقی برخوردار بود با این صدقه به ریشه ای ترین گناهان نیز پاسخ می گفت. از زبانم پرید و گفتم این رفتار گاندی وار است و گفت در احادیث هم هست.
خیلی دوست دارم این رفتار را هم در وجود خود پایه ریزی کنم، اما ابتدا باید باب معرفتی آن را یک شالوده ریزی نمایم. خوب ریشه هایی که اخلاقیات بنده را تشکیل داده متفاوت تر از آنی است که ایشان داشتند و کار بر بنده مشکل زا تر. چرا که برای این رفتار یک عمق درونی یافتن مشکل است. یادم می یاد به چه راحتی هزاران حلزون را به بهانه آفت نابود می کنم و خیلی راحت شاخه های پایین درختان را می شکنم تا درخت آسمانی تر شوند(حتی درختان شهرداری ) قبل از رفتار بی ریشه دنبال همان ریشه هستم.
ایشان انتقاداتی به سیتم آموزشی ایران داشت و میگفت چرا این سیستم نمی تواند به دانش آموزان خود یاد بدهد چگونه هندوانه خوب بخرند؟چگونه بذری را به فعل تبدیل کنند . همه پرندگان را گنجیشک می نامیم و...
طبیعت به آدم زیاد می آموزد. بالاتر از هر آموزگاری. این باغبان بزرگوار نمونه بود برای این حقیر.
یاد مستندی افتادم که چند صباح بیش دیدم. در آن یک جوان به همراه دو فیلمبردار به بدوی ترین قبیله جنگل نشین شرق مالزی رفتند. جایی که مانند 15 هزار سال پیش تنها شکار می کردند و نشاسته خود را از تنه درختان نخل تهیه می کردند. 3 ماهی آنجا بودند. روزی قبیله آنان را به نزدیک یک جایی برد که درختان را بریده بودند و به جایش درختان روغنی کاشته بودند. منطقه فاجعه بار بود . آنان هرگز سواد نداشتند اما درباره جنگل طوری حرف می زدند که استاد دانشگاههای محیط زیست نیز اینگونه با احساس و از سر درد نمی توانستند . از آنها پرسید چرا حیوانات اهلی خود( مرغ و میمون و خروس و بز)را زیاد نمیکنید و آنها را برای استفاده نمی خوردید؟ چمانش از گردی داشت می افتاد بیرون و جواب داد شما چگونه حیوانی که با شما زندگی کرده را می توانید بکشید؟...
طبیعت به آدم زیاد می آموزد. بالاتر از هر آموزگاری.
اگر بر بنده بود پای سخنان آنان به شاگردی می نشستم تا اساتید بهمان دانشگاه.