مسلخ
و با زهم کلیدر:
بزرگ ترین حسن زن همین است که می تواند مرد را به شوق در آورد. بزرگترین عیب زن هم این است که می تواند مرد را به بیزاری بکشاند. زن است دیگر!
عجایب! عجایب!... چیست این دنیا؟ چیستی تو، ای دنیا؟ چیستی تو؟ نفهمیدم! این خلقت، این خلقت... های ... های.. نفهمیدم؛ هیچ نفهمیدم؛ زادن... طفولیت... جرگی ... جوانی.. پختگی... پیری... کهولت... مرک! آی ی ی.. زندگانی، تو را هیچ حالی ام نشد! از کجا آمدم؟ کجا می ورم؟ کجا هستم؟ کجا بودم؟ کی بودم؟ چی هستم؟آی ی ی... زندگانی، همیشه پیش چشمم در حجاب بوده ای..
آب زلال همیشه ، آب روشن هر شبه، چه نوایی دلنشین
داشت. در عبور از بستر جوی. اگرت فراغتی می بود، زمزمه ی آب نواختی در روح توانستی
آفرید. نواختی در روح و قرار در دل. نگاهی در آب روان و خیالی در پرواز رهایی.
آمیزش با شدنِ زلال آب، آمیختن با خودِ رونده. یگانه با وجود گمشده ی حاضر. یگانه
با خود، با وجود، بی هیچ پاره گمشدگی. با آب به دشت می شدی، با دشت در علف می
روییدی، با علف در آفتاب می نشستی بر گذر نسیم، آمیخته می شدی با خود، با خاک خود،
با خود خاک. یگانه می شدی با تمام وجود، با کلِ خود، با خود ِ خود. آب زلال و
روان،آب مطهر و بارور تو را به خود باز می برد و تو می بودی. تو می بودی. دریغ اما
دریغ اما که عمرها بس بی مایه یغما رفته بودند، بی مجال درنگی در خود؛ بی مهلتی
نشستی با خود در کنار خود به نظاره ی خود در آب مطهر به دریافت خود، به باز دریافت
و به وادست آوردن خود در یگانگی و یکتایی، با حس پر شکوه ِ در آمیختن. بریده باد
آن چنگ و ناخن پلشت غارت، بریده باد آن دست تطاول که بریده است دست میان وجود و موجود را بدین قساوت و بی
آزرمی. چنان که دور می شود از تو
، آنچه تویی، پیرامون تو، درون تو، آن سان فجیع که پوست از کله ات و خون از رگانت
و نگاه از چشمانتو خود ، تو دور می شویدور می شوی از هر آنچه "تو" است و
با تو است و در تو است. به تصاعد.آن سان فجیع که دهان طالب کودک از بار گرمای پستان مادر، با چشمان کوچک بهت و
هول. تو گسیخته می شوی از تو. جر ح گسیختن و گسیختن و گسیختن؛ با آرزوی گمشده ی
طلب که شعله ور است در تو ، تنها نشان ی بودن است بر جان ماسیده از جراحات بی
گسست. خونبارش. خونبارش فجیع همیشه، از بند بند وجود در نگاهت و دهشت همیشه مضطربِ
چشمخانه ها، با تردید باور بودن. تردید و بد گمانی و دل نابسامانی و وسوسه های
چگونه بودن، ره را بریده اند بر یقین و باور بودن، بر اصل بودن. دل را به حال
درنگی با خود نیست، دریغا. دل را مجال درنگی نیست به بار جستن خویش . بنگر. بنگر
که آب ، چه آسوده می گذرد.
در مترو بودم که این بند را می خواندم. در لحظات اول بند. باد کولر مترو دل نشین بود و روح افزا. قلم افسانه گون دولت آبادی ببین چگونه کرد که در آخر خیس عرق بودم و چون کم می فهمیدم آن قدر خواندم خواندم و خواندم که نسیم کولر شد، طوفان برزخ و ... تا بفهمم چه می گوید ، چه نمی گوید.چه خواهد گفت، آه این کولرها چرا آتش می بارند