* این هفته برنامه خور - پهنه حصار- ورد آورد را اجرا کردیم.شب آمده بودم خانه و خسته از راه و آفتاب و گرما بودمم. شب درست وحساب نتوانستم بخوابم،  همانند سال پیش. ای کاش سال پیش هم از گرما و خستگی کوه و آفتاب خوابم نمی برد .

 

 بعد از مدتها توانستم فیلم سینما پارادیزو را ببینم. فیلمی به معنای واقعی از عشق. چه شباهت غریبی میان ایرانیان و ایتالیایی های قدیم بود. امان از کشیشی که نمی پسنید مردمان بوس دو عاشق را به تماشا بنشیند.

اما نکته ای که کارگردان بخصوص خواسته بود برجسته کند. معنا و مفهوم عشق در تحول گذشت ایام بود. عشق در گذشته همان غربیان خلاصه می شد در بوس لبان دو عاشق و هرگز به س.ک.. آلوده نمی شد. عشق در همان ایام اینگونه نشان داده می شد و پاک بودن عشاق را اینگونه به نمایش میگستراند. حتی دو محبوب داستان نیز تنها و شور حرارت عشقشان در به آغوش کشیدن محبوبشان خلاصه می شد و پیوند لب بر لب. محبوب تنها متعلق به یک بود و آن را برای ابد می خواست. اما امروز یا همان دیروز غربیان که شاید بتوان گفت امروز ما نیز می باشد. هدف از عشق همان صفتها و غرایز پست تر شده. در فیلمهای همانها هم گر امروزه ببنیم بعد از به آغوش کشیدن و چند ثانیه ای تماس لب بر لب وارد ماجرا می شوند  و... این چنین  به قول خودشان love  را به نمایش می گذارند.محبوبان و معشوقان امروزی دیگر به یک بسنده نکرده و دو  و سه و ... از هر دو جنس به قولی  love  می ترکانند.حتی این گذر ایام 30 ساله همین محبوبان اذلی فیلم را دست خوش همین حواشی کرد و به راهی که حتی در جوانی نرفته بودند کشانید.

آری پایان درخشان فیلم نمه اشکی بود بر عشقهای پاکی که دیر زمانی است در کمتر سرزمینی یافت می شود.

 فیلم با موسیقی درخشان و مدت زمانی نزدیک به 3 ساعت به آدم در مورد روزگاران دیرین حسی نوستالوژی می بخشد.

گر هجرتی رخ دهد و غم فراخی حاصل شود میوه نابی گیر مردمان می آید. همانگونه که مولانا مولانا شد. شاید کارگردان فیلم از امثال  حال و روز مولانا این  را ساخته است.

چند وقت پیش توانستم کتاب وقتی نیچه گریست را بخوانم. اگر احساس می کنید نیاز به یک کتاب جدی دارید و فلسفه ها و فکرهایی ذهتنون رو درگیر کرده خواندن این کتاب را توصیه می کنم.