جمعه عجب  حالی داد کلکچال .تا حالا کلچال  اینقدر مزه نداده بود ،با سینا و یکی از بچه محل ها رفتیم .نم نم ،هوا بهاری ،نیمه ابری،نزدیک کلک برف زیاد بود .جاتون خالی یه املت اساسی زدیم .اصلاًآدم تو جمعه های بهاری نره کوه مبغون شده ،صد درصد.(راستی ،یه موضوع با مزه ،برای ورود به اردو گاه هر نفر باید 500 پیاده شه )

شنبه رفته بودم دانشگاه ،خورده کارای که مونده بود رو انجام بدم .دیداری با دوستان داشتم و حالی که آدم تو اینجور مواقع بهش دست میده.یه نو حسرت ،نمی دونم حسرت به چی ،شاید به آن لحظه هایی که آنجا بودی ،خوب یا بد ،فرقی نداره ،مهم اینکه 4 سال از روزهای گل زندگی رو تو حال و هوای آنجا سپری کرده .

با دوستان صحبت میکردم با هم اتاقی هاشون ،یه جورایی غم تو  دل عده از بچه ها بود .نه به قول مولوی غم زیبا ها،غمی که موقعیکه خودم هم  آنجا بودم بعضی وقتها به سراغ خودمم می آمد ،آن موقعها

این غم که الان بین بچه ها میبینم به افسردگی   شاید نزدیک تر بود .راستی شما هم که دانشگاه می رفتید افسرده میشدید.خلاصه موضوعی که باید بیشتر باید نوشت .اگر کسی مطلب بیشتری داشته باشه خوشحال می شم ببینمش.

تو این روزها به شعرمشیری بیشتر باید اندیشید:

      ای دریغ از تو اگرچون گل نرقصی با نسیم       ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

هر لحظه که تو این روزها به این سخن کم توجهی کنیم ،بعد ها ساعتها افسوس خواهیم خواهیم خورد شک نکن.

تو دانشگاه یکی از تناز ترین استادادایی  که هست،دکتر حجت زاده است.یادم ترم اول بود با هاش سیایت داشتیم ،تو کلاس خیلی فعال بودم(بابا خر خون،نه بابا فقط جو گیر بودم ،به خدا همین )امتحانش و خدایی خوندم(بابا ترم اول بوددیکه،خام و ناپخته) آخر کار فکر میکنید چند شدم.10 (بیا دیدی ،ضایع شدی کیف کردی؟)نه از آن به بعد بود که اصلاح شدم.از تیپ درس دادنش خودشم می آمد.از بچه ها شنیدم که از قبل از عید سکته زده تو کما است.شاید حالا حالا ها به تنازی ایشان کسی نتوا ند بیاد .خیلیها می توانند درس بدهند ولی همه نمی توانند آن ساعت ها رو به خاطره تبدیل کنند.به امید سلامتیش.

من این وباگ رو که درست کردم می خواستم سهیل با مزه بیشتر باشم .ولی تا حا لا زیاد موفق نبودم.

از دوستایی که نظر گذاشتن هم تشکر.(خیلی حال دادید صفای وجود،(بیا بعدن میگن  صداو سیمابد آموزی نداره))