داستانواره کاشتن در بر باد

یکی بود یکی نبود. صبحی بود و خدایی بود و هست و همیشه هم خواهد بود.

خبر داده بودند یکی از بچه های یه بابایی خود زنی کرده. اون بابا هم دائم تو فکر همین بچه این بابا بود. بعد از ظهر بود و تو پارک دم خونشون اون بابا نشسته بود و داشت مردم تو پارک و نگاه می کرد. بچه ها و بابا ها. ساعت 8 شب بود و یک دختره 3-4 ساله گریه می کرداز دست هم بازیش و مادراشون داشتند این دو تا رو با هم آشتی می دادند. باباهاشون نبودند.باباه گفت چقدر راحت این دو تا بچه دعوا و چقدر زود آشتی می کنند.ساعت 10 شب بود باز داشت مردم رو می دید. این دفعه یک پسر بچه 10-12 ساله با یکی دیگه از هم بازیهاش دعواش شده بود و رفته بود از تو باغچه سنگ ورداشته بود تا جلوی مامان همون بچه بزنه سرش رو بشکونه و گنده های محل هم هی اون بچه رو به بازی نمی گرفتند و هی هولش می دادن اون کنار که برو جقله، این کارا کارای ماست. اون بچه که دوست داشت سر رفیقش رو بشکونه هی گریه اش می گرفت و نمی تونسن دعوا رو همونجوری که باید،  همونجوری که رسم محله است ادامه بده و بیشتر کفری می شد. نگهبان پارک هم که که صورت گوشتی داشت و سیبیل ، از این سیبیل صدامی ها داشت امده بود وسط. برعکس قیافش خیلی مهربون بود . هی پسره می گفت می خوام بزنم در گوش پسره تا دلم خونک شه. اون هم، همون نگهبون پارک که صورت گوشتالوی تازه اصلاح کرده ای داشت، صورتش رو می یاورد جلو که بیا بزن تو گوش من.خلاصه این ماجرا هم تموم شد . باباهه رفت خونه پیش بچه هاش . آخرای شب بود که همون بچه اش که خود زنی کرده بود، امد خونه. قرص انداخته بود بالا و ترکونده بود . بدنش رو کرده بود بوم نقاشی و قلمش هم کرده بود ژیلت. حالا بعضی وقتا که نقاشا روی بوم می خوان عمیقتر کار کنند ، این بچه ته تغاریه  هم نقاشیش رو عمیق تر کرده بود. رپ گوش می داد و هی هوس می کردنقاشیش و کاملتر کنه.ای کاش خدای این بچه هه سیاه مست الکل بود. اما لامصب این سیاه مستی خیلی خیلی خیلی رذیلانه تره.

باباه هی مونده بود چیکار کنه این بچه شو. آخر سر گفت فعلاً دم در بخواب  تا بچه ها ندیدنت. بابا هه اما می ترسید که این بچه دوباره قلم و بوم رو راه بندازه. باباهه انتظار نداشت بچه اش رو این جوری ببینه. بیخود نیست بابا ها رو بابایی صدا می کنند دیگه.بابا هه نا آرام شده بود. بعد از مدتها قرآن خوند و آرام شد. دیگه از 2-3 شب به بعد پارک دست اهلش می یفته و اهل دود و دم بخیه و خانم و... می یان پارک و...صبح که شد ، باباهه بچه هاش و بیدار کرد صبحونشون و داد و فرستاد دنبال زندگیشون. این بچه خرش رو برد دکتر و روانپزشک . آخرش روانپزشکا  و دکترا و بیمارستان پیچوندنش. تازه دو قرت و نیمشون هم باقی بود و می گفتند تو بابای خوبی نبودی. بیا ما جا نداریم ببر این بیمارستان. باباهه هی می گفت بابا تابلو زدید که برای بچه ها باید همیشه جا باشه. خانم منشی می گفت ببرش روزبه. می گفت خوب روزبه هم مثل شما می پیچونه.

بدی دعوا با خانم جماعت همینه ، که نه می تونی صدا تو بالا ببری نه فحش و فحش کاری کنی و نه دست به یخه بشی و ...

 ساعت 2.5 دیگه باباه به هر کسی تونست زنگ زد و نتیجه نگرفت و این بچه ش رو به امان باد رها کرد،

راستی یک سئوال چند وقتیه که تو ذهنمه و می خوام یکی که جوابش رو پیدا کرده برای من هم بگه، عدل خدایی رو که تو اصول دینمون آمده رو چه جوری تعریف باید بکنیم؟

راستش می خوام امروز آخر قصه دیروز رو عوض کنم و بگم درسته که کلاغه به خونش نرسید. اما پسره به خونش رسید.