یک شبانه آرام ِآرام قسمت اول
گزارش صعود به توچال شبانه و حواشی آن در دو پست تقدیم می گردد:
قسمت اول:
یک شبانه آرام ِآرام
قرار بود شبانه و زیر پرتو افشانی مهتاب قله توچال را صعود کنیم.در پایین پارک ملت سوار اتوبوس های ویژه شدم ، در این بین و در بین مسافران نوزادی بود که از همان ابتدا تا انتها گریه می کرد. بلند ِ بلند.نزدیک به 45 دقیقه در اتوبوس بودم و تمام مسافران عصبی شده بودند و آرام ترین فرد همین مادر نوزاد بود.باور کنید اگر این نوزاد و من تنها بودیم، خود را دار می زدم. اما مادر این نوزاد آرام ترین بود، به دیگر مسافران توضیح می داد که ظاهراً دل درد دارد. زمزمه هایی شروع شده بود که بابا از اتوبوس برود پایین. و من برای هزارم ثانیه به این موضوع فکر کردم . همان "آن فکر" کافی بود تا از خودم بدم بیاید که چرا چنین فکری در ذهنم جرقه زد و از خدای خود طلب بخشش کردم.به راستی این نوزاد و مادر چه گناهی مرتکب شده بودند که باید از اتوبوس بیرون انداخته می شدند؟و تازه در ترافیکی که تکان نمی خورد چه می توانستند بکنند؟هیچ. این جا جایی است که برای آن راه حل پیدا نکردم. مسافران عصبی بودند. زنی به 3 توریست که نمی دانستند باید این ور میله ها باشند تاخت . در حالیکه به آرامی می توانست به آنان حالی کند که باید طرف دیگر به ایستد. با خودم کلنجار رفتم تا راه حلی بیابم که همه انسانهای داخل اتوبوس در همان آسایش حداقلی باشند و هر چه گشتم کمتر یافتم. تا اینکه به ایستگاه آخر رسیدم و از آن پیاده شدم و این اولین سئوال بی جواب آن شبم بود. و باز به این جمله که بهشت زیر پای مادران است فکر کردم و کلمه مادر. واژه مادر و دیگر هیچ.
در امام زاده صالح بودم وساعت حول و حوش8:30 بود که علی و فاطمه زنگ زدند که در ترافیک گیر کرده اند و یک ساعتی دیر تر می آیند. این هم دومین حال اساسی بعد از گریه نوزاد بود.امامزاده صالح، امامزاده ای که قبلها احساس معنویت بیشتری در آن می کردم .قبل از آنکه اینگونه پر زرق و برق شود ، بابهایش نامگذاری شود ... هر چه بود زود نماز را خواندم و آمدم بیرون. برای آنکه کنار مجسمه زیاد انتظار نکشم ترجیح دادم تا سربند را پیاده بروم. مسیر خیابان و ماشین رو بسیار شلوغ بود و بوق و سر و صدای ماشین و بد و بی راه ماشین های سواره بر ماشین های پارک دوبله و بوی صفحه کلاج و ... مسیر زجر آوری را برایم ترسیم کرده بود. بعد از 40 دقیقه به مجسمه رسیدم و تا آمدن دوستان به انتظار نشستم.سیل مردمی که نمی دانند چگونه باید تفریح کنند به بالا میآمد( سیل برعکس و قورباغه و آواز ابو عطا). مردمی که تفریح را تنها در خوردن یافته اند. مردمی که حاضرند در بوی گند صفحه کلاج و بوق ماشین ها و فریاد تجریش دو نفر مسافر کش ها تفریح کنند!!! شلوغی سر سام آور کباب لقمه بخورند. نوش جان. گوش شود و بر تن هاتان بچسبدو بچسبد. در آنجا دختری 15-16 ساله ای هم ایستاده بود. چادری و با قیافه ای مضطرب.یعنی تیپ و قیافه اش به آن فضا نمی خورد. حدسم آن بود که دختری آواره باشد(همان دختر فراری)دائم منتظر تماس بود و موبایلش را چک می کرد. بعد از نیم ساعت پسری آمد و زیر زیرکی صحبت کردند و در آخر پسر بلند گفت بمان می رسد.از یک طرف می خواستم بروم با گروهبانی که همان نزدیک است صحبت کنم و از او کمک بخواهم و حداقل مراکزی را که برای این جور مواقع می شناسم را به او بگوم و از طرف دیگر شک داشتم که حدسم درست است یا نه! و شاید آبروی انسانی را ببرم و از طرف دیگر نمی تونستم با خود دختر حرف بزنم و حداقل بگویم بنده مددکار هستم و می توانم کمک کنم. او که همه مردها را با دید گرگ دیده است و باور کرده چرا باید به غیر از آنچه دیده باور کند و من در یک دوگانگی، یک پازلی بودم که نمی توانستم از آن بیرون بیایم. واقعاً برای خودم جوابی نداشتم. یاد رپ گروه یاس افتاده بودم و این سلسله مراتب اتفاقات مرا بیشتر در خود فرو برده بود. تا اینکه علی و فاطمه آمدند و سریع از این شهر دود گرفته فرار کردیم و بعد از 10 دقیه بالا رفتن سکوتی حاکم شد، باور نکردنی. گویی اصلاً چنین شهری همین نزدیکیها وجود ندارد...
زغال خاکستر نشین
در سنگلاخ
در سایه ابر