تا آنجا تنها ما سه نفر بودیم و از این لذت خود لذت می بردیم. هوا کمی سرد شده بود و همراهانم کاپشن پوش شده بودند و اما من ترجیح می دادم سرما بر تنم بنشیند و بر این لحظات که زیر باد کولر نیستم بیشتر فکر کنم.

 دوبار شروع به حرکت کردیم و رسیدیم به چشمه اسون و آنجا قمقمه ها را پر کردیم و بسمت امیر راه افتادیم. دیگر آرامش کامل بود و مهتاب زیبا شده بود.

زیر نور مهتاب راه می رفتیم و سایه هامان کشیده شده بود. پرتو نور مهتاب در ساعات پختگی اش بگونه ایست که گویی نور جرمدار شده است و یک جر م بخصوصی دارد و همه جا را روشن می کند. آرامشی از این بیشتر نمی توان تصور کرد. دیگر فضا داشت خواب آور می شد و آهنگهای شبانه ای  را که انتخاب کرده بودم را گذاشتم و در آن فضا لذت افزون تر شد.مسیر را آرام آرام می رفتیم. اصلاً عجله ای نداشتیم و همراهان هم که نزدیک یک ماهی بود از کوه دور افتاده بودند نیز تمام تلاش خود را میکردند. باور کنید آن لحظات و آن فضا خدا بسیار نزدیکتر به آدمی است تا در آن شهری که از بالا شبیه مذاب رها شده از کوه است، یا نه مانند زغال آتشی خاموش شده که گهگاه با بادی پر نور تر میشود.ساعت 4 بود که امیری بودیم و آن دو گفتند ساعاتی بخوابیم و من هم ساعت 4:30 بعد از خداحافظی از مهتابم رفتم تا دمی چشم بر هم بگذارم.یک ساعتی چشمانمان گرم شده بود که بیدار شدم و مقدمات چای را فراهم کردیم. با چک و لقد علی خان سردار را بیدار کردم و بعد از خوردن صبحانه ای مفصل( آن دو نخوردند و من 5 تا مرغانه زدم به رگ)حرکت خود را شروع کردیم. در امیری دو نفر که بوی نیمرو به دماغشان خورده بود نیز از غذا لقمه ای به رسم درویشی دادیم و حرکت کردیم. جانپناه امیری را خانواده مرحوم امیری در سال 73 و همانجا که پسرشان مرحوم شده بودند بنا کرده اند. یاد اتوبوس و سختی بزرگ کردن یک نوزاد و مادر افتادم. جانپناه امیر ی ،می توانم به جرئت بگویم جان دها نفر را از مرگ حتمی تا به امروز نجات داده اند. خداوندا، پاکا، الها ،خود و خانواده اش را بیامرز و آنها را مورد آرامشت قرار ده.

 صبح ساعت 9:15 قله بودیم و از صعود خود خوشحال. تا ساعت 10:00 در زیر نور ملس آفتاب با گروهای دیگر خوش و بش می کردیم و از لحظات خود لذت می بردیم. در آنجا با گروه پارس شمیران آشنا شدیم.با آنان که هم کلام شدیم، گروه مناسبی نسبت به گروههای دیگر یافتمشان. دوستانی که به دنبال گروه کوهنورد خوب می گردند (خانمها و آقایان)این گروه را پیشنهاد می کنم.

 قرار شد از مسیر آهار برگردیم. مسیر آهار از بالا نزدیک به نظر می رسد اما پا به دره که بگذاری با شیب تند و سنگلاخی برخورد می کنی که نمی توانی به راحتی راه بروی. پاکوب مشخصی ندارد و راه رفتن در آن مشکل است. بعد از 3 ساعت به انتهای دره رسیدیم . در پشت آبگیر هایش حجم عظیمی سنگ جمع شده بود و حرکت در آن را دشوار می کرد.ساعت 14:45 در میدان آهار بودیم و تازه متوجه شدیم که هیچ تاکسی و دربستی حاضر نیست به تهران برود( بدلیل شلوغی راه). قیمت، بالا ، پایین کردن هم افاقه نکرد. در ابن بین چشمان علی فردی را دید که تیپش می خورد کوهنورد باشد( جمعیت مسافر که کنار رودخانه بساط کنند زیاد بودند)به او مراجعه کرده و شرح حال خود گفتیم. گفت پاترل دارم و بیایید با هم برویم.( یاد لقمه نیمرو  و احساس محبتی که در بین راه به تمامی انسانهایی که یک هدف مشخص داشتم افتادم .در کوه احساسات مثبت آدمی بشدت تقویت می شود.همه به راستی نگاه برادرانه به هم می کنند. اگر  حتی تنها یک میوه هم داشته باشی ترجیح میدهی با دیگرانی که حتی نمی شناسیشان قسمت کنی.شاید اگر روزی قرار باشد جامعه آرمانی و مدینه فاضله ی تشکیل شود.، جامعه کوهنوردی مناسبترین باشد)، البته فاطمه مصر است که بدلیل نذر صلواتی که او انجام داده بود ما با او برخورد کرده ایم. حال هر چه بود ما به راحتی تهران بودیم. اگر آن بنده خدا  نبود باور کنید امید نداشتم تا فردا هم تهران باشم.دعای خیری بدرقه راهشان کردیم و ساعت 18:00 تهران بودیم و ساعت 19 رفتم خوابیدم.

 خدایا ، عزیزا، حبیب آرام بخش دلها، آن بنده ات را که بر ما رحم کرد ،را با  چه کنم، چه نکنم در زندگی هرگز امتحان نکن.آمین

 ارحم ترحم.(رحم کن تا رحم کنند)

بدون شرح

در دشت تنهایی با همیم

در بازی آن ابر سپید روی این گونهای قشنگ