در جاده در حال رانندگی بودم و تازه امامزاده هاشم را رد کرده بودم که چشممان افتاد به نمای تمام رخ دماوند که سفید شده بود و نوکش در ابر همچنان مخفی بود.تا به حال نمی دانم مجنون دیده اید یا نه، اعمال و رفتارش دست خودش نیست. اصلاً در همین داستان لیلی مجنون خودمان هم وقتی مجنون سگ خونه لیلی رو می بینه از خود بی خود می شه، خوب برای همین بهش گفتند مجنون دیگه.خوب مجنون داریم  تا مجنون. بعضی ها مثلاً کرم کتاب هستند که مودبانش می شه مجنون کتاب.بعضی ها خر خونن. بعضی ها نظر بازند. بعضی ها دیونه پولن. حاضرن حتا بچه اشون رو هم بفروشند. بعضی ها سک.. اند و دیوانه دیوانه اون و متعلقاتش.بعضی از کوهنورد ها هم عاشق و مجنون کوه اند. حالا مثل مای مجنون دماوند با کوه همچه حالتهایی داره. یک کیف مشدی ، یک شکوفه لبخند ، یک خنده شتری در چهره هامان بعد از دیدن دماوند نمایان شد. آخه بابا تابستونی که قرار نبود برنامه زمستونه اجرا کنیم که! هی می خوام رسمی بنویسم ، قلم بسمت خودمانی بودن حرکت می کنه. از بس که این دماوند قشنگه.اصلاً فراموش کرده بودیم که در جاده هستیم و مشغول رانندگی. بنظر من پلیس راهنمایی رانندگی در قسمتهایی که دماوند تمام رخ نمایانه یک مانعی باید بگذاره تا خدایی ناکرده راننده های مجنون تصادف نکنند.یا پلیس در کنار تست اعتیاد تست جنون به کوه را هم بگیره. یک جوری یک کاری بکنه دیگه(راه حل!!).خلاصه ما ساعت 13.5 گوسفند سرای احسانی بودیم.سر راه این رینه ای ها ظاهراًبه طور قانونی سر گردنه ایستاده بودند و برای هیچ 3000 تومان از هر ماشین پول می گرفتند !!!!

ساعت 14:15 در هوایی ابری به سمت بارگاه سوم حرکت کردیم و بعد از 3 ساعت و 15 دقیقه آنجا بودیم. ظاهراً این چند روز کسی صعود نکرده بود. چادر ها را برپا کردیم و رفتیم این پناهگاه تازه تاسیس را ببینیم. تنها مزیتی که برای ما کوهنورد ها داشته این بوده که افراد ناشی به حوس دماوند رو می کشانه آنجا و زباله های راها شده شان رو کی باید جمع کنه، خدا می داند. آنها که بد حال شدن رو چه خدماتی می خواهد بدهد خدا می داند.در طول برنامه بیشتر قرصهای کیف امدادم رو به همین افراد دادم. در نتیجه افراد بیشتری در معرض خطر واقع خواهند شد. چرا که کوهنورد واقعی با خودش چادر و دیگر مشخصات را می یاره.تازه خودش  می یاره نه قاطر رینه ای ها!!تازه آب خوبی که همیشه از کنار بارگاه جاری بود رو خراب کرده بودند و یک شلنگ باریک از کنار هتلشون کشیده بودند که دائم قطع می شد.خوب زورتون میآمد این قدر هزینه کردید یک راه آب جدا برای هتلتون می کشیدید.از هر نفر هم 5000 تومان می گرفتند.

 هر چه بود از محیط خفه آنجا بیرون زدم و باز هوای تازه رو بوییدم. شب هم یک سوپ سبزیجات خوردیم و ساعت 9:00 خوابیدیم.. در طول شب چندین بار با داد و فریاد همین آماتورها از خواب بیدار شدیم. ساعت 5:20 حرکت خود را به سمت قله شروع کردیم.خیل عظیم مردمان که بسمت بالا می رفتند صحنه جالبی را رغم زده بود.حرکت آهسته نور چراغها در کنار پرتو نور  هلال ماه باریک شده  و ستاره ها و شهاب هایی که گاه و بی گاه از کنار دماوند رد می شدند. صحنه هایی رویایی را آفریده بود. هوا روشن شده بود و جمعیت را می شد دید. این نوع حرکت جمعی بی شباهت به روز داوری ، همانی که خدایگان بر ما وعده داده است نبود. شاید خدا خواسته با درست کردن ماکتهایی در این دنیا آن دنیای داوری خودش را ، زمانی که عدالتش را باید نمایان کند تا شک ذهنهایی که به این صفتش با دیده تردید می نگرند،نزد افکار بندگانش بهتر ترسیم کند.و دماوند و صحنه هجوم آدمهایی که آرام و مسخ وار بسمت بالا حرکت می کردند اینگونه بود.یاد شعر مولوی افتاده بودم که ما زبالایم و بالا می رویم...

 مسیر برفش یخ زده بود و هوا سرد بود. تازگی ها یک تبلیغات برای سوخت ماشین درست کرده اند که ماشین ها را با نام لاک پشت و خرگوش و یوزپلنگ نشان دار می کنند و درآخر خرگوش برنده بازیست، مثل ما شده بوداین تبلیغات. با سرعت آرام و خرگش وار خود همه را ، رد می کردیم. یک گروه لک از همشهری های داش احسان خودمان را هم رد کردیم و دیدیم که فامیل همین احسان خودمان است. نامش قدرت.

نزدیک قله بودیم و چشمه های جوشان و معروف گوگرد خودنمایی می کردند. هوای بشدت گوگردی بود و کمی اذیت می کرد. یک چشمه که نه، یک سوراخ عظیم از قسمت اصلی راه تازگی ها درست شده که گاز گوگرد را بافشار زیاد به بیرون پرتاب می کند.به طوری که یک توده هوا که شبیه ابر است دائم در آنجا معلق است. سر همان دهانه سرخ شده بود و نشان از حرارت بالای آن می داد. ( خیر سرمان این همه دوست زمین شناس داریم، این زمین شناسها بهتره همون برن کف دره ها رو بکاوند!!!وگرنه اگر یکی از آنها آمده بود می توانستم اطلاعات کاملتری بدهم، خبری از زلزله نیست که!!!؟). ما بعد از 5 ساعت و 10 دقیقه در ساعت 10:25 دقیه، قله را صعود کردیم.مجسمه صیاد که دو سال پیش با هزینه بسیار بر روی قله ،نصب شده بود و گزارش مفصلش را   نوشته بودم    اینجا 20 متر پایین تر از قله به گوشه ای پرتاب شده بود.). قدرت طبیعت بیشتر از آنی بود که فکر می کردند.اصلاً با این حرکت آنان می خواستند کوهی را که مظهر ملی ما ایرانیان است ، فراتر از هر نام و دین و رنگ و مذهب و.. به نوعی تصاحب کنند و حال اینگونه نتیجه تلاش خود را می دیدند. هم محیط زیست را آلوده کرده بودند و هم به مقام شامخ سربازی از وطن که جانش را در راهش از دست داده بی احترامی شده بود. آنان می توانستد در همان صعودشان، بجای گذاشتن مجسمه یک لوح یاد بود بر دیواره جنوبی قله نصب کنند و مانند دیگران یاد و خاطر او ودیگر سربازان شهید وطن را گرامی بدارند. در قله یک ماکت نیز از موشک امید بود که داشت اجزای آن متلاشی می شد و بنظر من این حرکت نیز وهن همان حرکت علمی بود.حداقل ای کاش همانهایی که آن را بالا آورده بودند و آن را در نماد بلند بالایی دماوند نماش داده بودند، باز بر می گرداندند، تا حداقل محیط زیست اینگونه بطور رسمی و عریان آسیب نمی دیدو آن ماکت به زباله ای آهنی مبدل نمی شد.

 نیم ساعت روی قله بودیم، به راستی از تمام ایران گروههای کوهنوردی آمده بودند.مسیر برگشت به آنهایی که مشغول صعود بودند قوت قلب می دادیم. فردی تنها 5 دقیه با قله فاصله داشت و گفت چقدر مانده؟ و ما هم قدرت قلب به او دادیم که کار تمام است. اما او مهمترین سئوالی که ذهنش را اشغال کرده بود را هم پرسید:با چه توانی برگردم؟

 مسیر شن اسکی برف بود و کار ما را راحت تر کرده بود و در توده زیاد برف سر خوردیم و همه کار کردیم و در دو ساعت کنار چادر بودیم. ناهار را خوردیم و در حالیکه هوا کم کم بد می شد بسمت گوسفند سرا حرکت کردیم. به گوسفند سرا که رسیدیم، بارش باران و رعد و برق آغازیده بود. دماوند دیگر برای آدمی هایی که در بالا و کنارش بودندخشمگین بود!!

 در مجموع یکی از زیباترین روزهای دماوند بود.

01.JPG

گونسنگ

02.JPG

...

03.JPG

جنگ نور و ابر

04.JPG

محیط زیست ما؟؟؟(قله دماوند)


اینجا هم مرتضی عکسهای بیشتری از برنامه را گذاشته:

http://sbuclimbinggroup.persianblog.ir/post/80