عزت السادات
امروز مادر بزرگم مهمان افطار مان بود و رنگ و بوی سفرمان عوض شده بود. مادربزگ پدریم در حدود هشتاد و اندی سال سن دارند و روزه امسال را چون سالهای قبل کامل گرفته و خواهند گرفت.
احساس می کنم در ژن خانواده پدریم نوعی استقامت وجود دارد که حتی در برش هایی از تاریخ مثالاً 100 خاندانیمان از آن گاهگاهی استفاده شده است. یک نوع لجاجت نیز از همین بستر برخواسته که ریشه در همان اسقامت دارد و مادر بزرگ من نماد آن است.بر نسلی که شهریور 20 و بلوای نان را به آن صورت در تبریز دیده و گذرانده است ، در چنین سنی ،تنها یاری خدا و اسقامت درونی است که ادامه دهنده راه را تشویق به انجام آن می دهد.مادربزگم را با بسیاری از مردان امروزi که قیاس می کنم، مرد تر می یابمش.!!!راستی از آن جالب تر نام آن بزرگوار عزت السادات است!!
خدا آجانمان را بیامرزد. سال 81 که فوت کرد ، بزرگ خاندان ما یکی از محوری ترین نقاط متمرکز شدن خود را از دست داد. چرا که ما از پسر خاله های مادری تا تا پسر عموهای پدری، ارتباطات شکلی خود را محفوظ نگه می داریم و تا آن زمان نیز در روزهای عید همه این افراد شاید بالغ بر 150 نفر به دیدار آجان ما می شتافتند و همه هم را می دیدند و از حال و روز هم با خبر می شدند. تا چند سالی یک جای خالی برای این امر احساس می شد، تا آنکه مادربزگم برای ماه رمضان سعی کرد دوباره همان راه را انتخاب کند و تا اینجا نیز موفق بوده است.مادربزگم سواد ندارد اما به نظرم تجربه زندگی او را در حد اندیشمندانی که سخنانشان زندگی ساز است بالا برده است.
در این سال و روزگاری که همه از هم دور می شوند، کهنسالان خانواده ها همچون ریشه های پهن و گسترده درختانی می مانند که درخت را سرپا نگه می دارند.
- سالها قبل پای منبر حاجی امجد می رفتم ،. از این که حاجی ناامیدم نکرده از حضور در جلسات او شادمانم.(برای دانستن چرایی حضور نام این حاج آقا در آخر این پست به خبرهای مورخه 1-6-89 مراجعه نمایید.).خدا کنه امسال هم احیا در کوی دانشگاه را اون برپا کنه ، سال پیش که نگذاشتن.
- ملتمس دعا همه هستیم.
- *این پست را هفته گذشته نوشتم.