آخرین برف(به تاریخ آن دقت کنید. 26-6-89، این برف ظهر تابستان ها را از سر گذرانده)

حواشی صعود.

 یکماه دور ماندن از ورزش و طبیعت کمی تن هامان را تنبل کرده بود و مثل ماههای گذشته چابک نبودیم.من و ممد و مرتضی بودیم و با تلاش محمد قرار شد مسیر جدید را در منطقه طالقان شناسایی کنیم ، چرا که هر کدام (بنده 3 بار) قله شاه البرز را صعود کرده بودیم.روستای جزینان که بعد از حسبان قرا دارد روستایی کوچک و باصفاست. کلن مردم طالقان یکی از اصیل ترین و با هویت تیرن مرمان ایران زمین هستند که بنده تا به امروز دیده ام. روستا ها پاکیزه و سطح فرهنگ مردمانش به مراتب بالاتر از شهریهای متفرن می باشد.از روستا که به سمت بالا ارتفاع می گیریم، مرد کهنسالی که از بالادست می آمد به ما خوش آمد گویی کرد و مسیر را نشانمان دادو نشانی های مسیر را گرفتین و از او خدا حافظی کردیم. برای صبحانه یا بهتر بگویم ناهار دوباره نیمرو های مشتیمان را برقرار کردیم. آن باغ زیبای گردو که در روی صخره ای بزرگ به عمل آمده و نشان از سخت کوشی صاحب آن می داد را نیز از نظر گذراندیم و بعد از آن وارد دشت رود شدیم. آدم در اینجافکر می کند هر لحظه که به سمت بالا می رود باید زمین تنگ تر شود، اما در اینجا برعکس است و بعد از بالا گرفتن به دشت بزرگی می رسی.دیگر هوای کوهستان است که استشمام می کنی و از آن لذت می بری. رودخانه در دل تخته سنگهای عظیم گودال های بسیار زیبایی درست کرده است که جان می دهد در آن آب تنی کنی. مشغول دیدن لحظات زیبای خود هستی که ناگهان از 3 متری یک عقاب سیاه بزرگ به پرواز در می آید تا انبوه کبک هایی که در منطقه هستند را غذای خود کند..آبشاری بسیار زیبا در جلوی ما قرار دارد با حوضچهای خوب که اگر یکماه زود تر بیایی می توانی شبی پر خاطره را به صبح برسانی.

در راه چوپانهای باصفایی می بینیم کمی با آنان اختلاط می کنیم.(همیشه آرزو داشتم روزی چوپان باشم و چوپانی کرده باشم، اینبار آرزوی خود را تکمیل تر می کنم و می گویم چوپانی از جنس چوپانان طالقان)، در این منطقه چوپان بودن هم برای خودش هویتی است و مردمانش هم سطح بالای از فرهنگ را نسبت به دیگر مناطق ایران دارند.

 نزدیک های گردنه هستی و خستگی یک کوهپیمای طولانی بعد از یکماه بی تحرکی خود را حسابی نشان می دهد. در کنار آخرین چشمه و در همان مسیر پاکوب چادر می زینم و چندین بوته خشک گون میآوریم و یک چای در هوایی سرد و پاییزه می  نوشی.خیلی وقت بود چای اینگونه به ما نچسبیده بود. چای زغالی و کنسروهایی که در زغال آتش گرم شده است، شامی دلچسب برایمان فراهم میآورد.3 نفر هستیم و همه بی ریا و هم پیاله، یک شادی پنهان در تمامی وجودمان از این برنامه پدیدار گشته است و دائم افزون تر می شودسردی هوا و گرمی آتش این صفا را دو چندان می کند( خدایا دوستان کوهنوردمان را بر ما ببخش).شب ساعت 9.5 بود که خوابیدیم،صبح بعد از صرف صبحانه ای کامل به سمت گردنه با انرژِی هایی افزون در حرکت می شویم.بعد از یک ساعت که بسمت سنگ چین جلوی دیدمان می رویم متوجه می شویم قله بسیار دور تر قرار دارد، البته شاید ارتفاعش با آن قسمت که ما ایستاده بودیم تنها 50 متر تفاوت می کرد. یک نظر اجمالی از هر 3 گرفته شد و قرار بر این شد که کوله ها را در آنجا بگذاریم و تیز پرواز بسمت قله برویم( یا درواقع بدویم!!). مسیر  50 دقیقه ای را نیم ساعته رفته و در قله 4100 متری سات ایستادیم.

 منطقه تخت سلیمان و الموت کاملاً خود نمایی می کرد

 کلاً تمام مسیر آن دل چسب و لذت آور بود.یک مثالی ممد زد که بر دلم نشست.یکی از خصوصیات کوهنوردی آن است که هنگام صعود تماماً سر و سینه بالاست و احساس غرور می کنی. اما لحظه دل تنگی و غمین هنگامی است که از قله به پایین سرازیر می شویم و آن غرور قدم به قدم از تو دور می شود، اما قله همچنان پر غرور می ماند.

در مسیر برگشت باز صحنه های بکری از طبیعت را می دیدم، عقابی مشغول شکار کبکی شده بود و اگر ما آن جا نبودیم حتمن دلی از عزا در می آورد. در برکه ای صخره ای تنی به آب زدیم( هوا هم تقریبن خنک بود، اما چه می شود کرد صحنه ای دل انگیز بود وتن هوس آب کرده بود)

 از طالقان تا تهران نیز در ترافیک آمدیم. به امید خدا این هفته آخرین هفته این ترافیک ها خواهد بود.در اینجا از دوستان همراه و همنوردم، مرتضی صالحی و ممد کربلایی تشکر و قدردانی می نمایم.


ما سه نفر بر قله


آبشار سات



مبهمات