این هفته که قله پیرزنکلوم رو اجرا کردیم با دوستان فرهیخته ام هم کلام بود و در هین گفتگو هایم با آقا رضا به وبلاگ کوه – فلسفه برخوردم و آشنا شدم. آمدم خانه و وبلاگش رو مطالعه کردم هر روز به آن شیفته تر می شوم و این پایان نامه لعنتی رو هی بی خیال تر.ی
کی از سه گانه شعارهای این وبلاگ گفتگو است. حال می خواهم از مصاحبت و گفتگو وبلاگی که با سه تن از خوانندگانم به نامهای امیر و بهار و نگین داشتم این پست را خارج کنم.پیرامون مرگ اندیشی با نگین بحثم شده بود و یاد شماره 26 و 27 ارغنون افتادم و بهش سفارش کردم بخواند. خودم هم رفتم کتاب رو پیدا کردم و گرد و خاک رو از روش برگرفتم و دیدم ای بابا همش چند تا مقاله اش رو آن هم سر سری خوانده ام یا به قول علما تورق کرده ام و دوباره که شروع کردم به خوانش گفتارهای شگفت آوری را مشاهده و استخراج کردم. با بهار بحث راحت نویسی در وبلاگم مطرح شده بود، همانهایی که بسیاری بر آن خرده می گیرند ،واغلاط املایی آن بر اعصابشون راه می رود. همین بحث رو بطور مفصل تر با امیر داشتم. خوب هر آدمی دوست داره برای کارهاش دلیل داشته باشه و بنده هم گفتم از این سه موضوع نهایت استفاده رو بکنم و براش یک منطق و برهان نیمچه آبکی بیاورم. کلن خانواده ما و هم ولایتی های ما یک نوع زندگی سرخوشانه دارند وداریم. شاید این موضوع را دوستانی که با چند تن از اقوامم برخورد کرده اند، بیشتر مشاهده کرده باشند( مثالن علی) خاندان ما هم بسیار متشرع هست و برای بدست آوردن سرخوشی به هیچ عنوان نمی تواند بدنبال سرخوشی های غیر متشرعانه برود، چرا که به قول معروف کوفتش خواهد شد. ا
گر جلد یک شرح حال زندیگ من عبدا.. مستوفی رو خوانده باشید، در آنجا می گوید، شبی در ماه رمضان در مجلسی بودند و بعد از نماز صبح چون سحر نخورده بودند روزه نگرفتند(او برادرش). راوی می گوید هنوز لحظاتی از این امر نگذشته بود که وارد خانه شدیم و دیدیم مادر از ما رو می گیرد و دیگران با ما حرف نمی زنند و حتی دقیق یادم نیست، اما فکر کنم ظروف آنها را هم جدا کرده بودند. چرا؟ چون آنان روزه نگرفته بودند و از دین خارج شده بودند و ... حال روز خاندانی ما هم یک همچین چیزهایی است، برای همین مثلن کسی تو ماه رمضون ازم می پرسید روزه هستی ؟ با تعجب نگاهش می کردم، چرا که جوابش برای ما خیلی بدیهی بود.باری از مرحله پرت نشوم. خوب این سرخوشی رو ما مجبوریم از راه به قول معروف متشرعانه و حلال کسب کنیم، برای همین در قید و بند پرستیژ و مقام و گفتارها نیستیم، پیش خودمان خیلی خیلی خودمانی وراحت هستیم.دائم در حال بیان کارهایی هستیم که انجام داده ایم و با پیاز داغی آن کارهارا مورد مزاح قرار می دهیم. بزرگان خانواده ما شاید با 70 سال سن از رفتارهای خنده داری که در جوانی و نامزد بازیهاشان انجام داده اند می گویند و احساس هم نمی کنند پیش دیگران خرد می شوند، برای همین دنیای سرخوشهامان با دیگران بسیار فرق دارد اما بنده بنده این موضوع را کمی گسترشش داده ام و سعی کرده ام به تمام شئون زندگیم راهش دهم ، کلن سعی می کنم زندگی را جدی نگیرم، از همان لحظه که هستم لذت برم، شاید این سفسطه که از کتاب ارغنون می آورم و اپیکور بیان کرده را به نوعی شعار زندگی خود قرار داده ام:خو کن به این باور که مرگ برای ما هیچ است...زیرا زمانی که ما هستیم مرگ با ما نیست ، و آنگاه که مرگ می آید ، مانیستیم. برای همین دنیایی که قرار بود مجازی باشد را برای خودم طوری دیگر طراحی کردم، چرا که قلم احساس راحت تری نسبت به زبان دارد و در این دنیا می تواند آزاد باشد.در دنیای وب هم اتفاق و حرکت تازه ای نیست،
مثالن وبلاگ***که از بزرگان جامعه شناسی است، نیز در چنین دنیایی می نویسد. راحت است، لوتی است، بی خیال است و از این که بگویند دکتر زبان و قلمش آکادمیک نیست ابایی ندارد، چرا که این دنیا مجازیست. پس رها کن عقل را و دیوانه شو. اجازه بده در دنیای مجازی خود خودت باشی. بنده دنیای پرچنان رو با کوه قیاس می کنم. از نظر بنده کوه و کوهنوردی رفتاری غیر منطقی است از جنس همین بیت مولوی، رها کن عقل را دیوانه شو و اندر پی آتش درا پروانه شو(اگر بیت را اشتباه نوشتم شما صحیحش را بیان کنید) تا از جنس سخن دکارت که میگوید: می اندیشم پس هستم. دنیای پرچنان و کوهم دنیای رهایی است، دنیای به واقع مجازی است، دنیایی است بهشت گون، همانی که دوست داری باشی. پس از بزرگان و دوستان و اساتید بزرگواری که به پرچنانم میآیند و گاهی جملات و کلمات غیر معمول و اشتباه را می بیند و دل آزرده می شوند، تمنا دارم که با دید تسامح گراینه ببیند و این فلسفه وجودی پرچنان را هم مد نظر قرار دهند و در عین حال آن اشتباهات را گوش زد کنند که آدمی که از نقد فرار کند محکوم به شکست است.