دیدی که رسوا شد دلم.
خبر آمد مرضیه در گذشت.
کلن معتقدم هنرمندان را باید با همون هنرشون سنجید ، چرا که ماندگاریشون و جاودانگیشون در همون هنرشان قرار دارد.
یادم می آید که با پدر شبها، در دورانی که راهنمایی بودم می رفتیم آخرین سانس استخر شهید شیرودی و شنا می کردیم.
پدر ما زیاد اهل موسیقی نیست و نبود، آن زمان پراید داشتیم و ضبط صوتش نیز کاستی بود. و در این میان یک کاست در خانه پیدا کرده بودیم و در ماشین گذاشته بودیم و آن چیزی نبود جز کاستی از مرضیه. هر دو شب یک در میان آن را در شبهایی که هنوز بین کودکی و نوجوانی بود می شنیدم و از آن لذت می بردیم، از آنجا بود که با مرضیه آشنا شدم.
یکی از اشعاری که آن زمان آن قدر گوش داده بودم وحفظ شده بودم، چنین بود:
بگذر از کوی ما، کن نظر سوی ما، به هر طرف ببین چو رو کنم، از پی من دوان، گشته پیر و جوان از این جنون چه گفتگو کنم،... آیا همه شما بیگناهید؟ آیا همه شما سر براهید؟ من گمرهم و بی قرار،آیا همه شما سر به راهید؟
این اشعار چنان حسی به بنده می بخشد که کیف آن بعد از خستگی شنا هنوز در اعماق بدنم احساس می کنم.
گذشت و ما وارد دانشگاه شدیم و در تیم شطرنج دانشگاه نیز هم. در مسابقات دانجشوی مشهد بودیم و تمام هم گروهی های بنده، دیوانه مرضیه بودند، با خود ضبط خفن آورده بودند و دو کیف کاست مرضیه.تا صبح شطرنج بازی می کردیم، سیگار می کشیدند و مرضیه گوش می دادیم،آن سفر هم اگر خاطره شد، مرضیه سهم عمده ای داشت.
10 سال پیش بود که کلی پول دادم(من!!؟؟؟) و دو تا cd که فروشنده مدعی بود تمام آثار مرضیه را دارد خریدم، اما هنوز نتوانسته ام آیا همه شما بیگناهید را پیدا کنم.
نوجوانی و آغاز جوانی بنده با مرضیه بودو شروع شد و اینک در سالهای پایانی جوانی، او از جوانیم خدا حافظی کرد.
یادش گرامی
دیدی که رسوا شد دلم.