مادر
در ایستگاه بی آرتی منتظر اتوبوس ایستاده بودم. ایستگاه و اتوبوس هایی که می آمدند در حد انفجار شلوغ بودند. دیدم پشت سرم خانمی ایستاد. خواستم بهش بگم که ورودی بانوان در کنارجلویی است، اما بعد پشیمون شدم. چون که به تیپ و قیافه اش نمی خورد که از این موضوع اطلاعی نداشته باشد.
باری ، اتوبوسی آمد و بنده و چند نفر دیگر شیرجه زدیم، تو جمعیت. آن خانم که در این لحظه کاشف به عمل آمد ، مادر است، پسر 10 -11 ساله خودش رو انداخت تو جمعیت اتوبوس و گفت این را هم جا بدید و خود همچون قرقی رفت ورودی بانوان و از آنهایی که دیگر نتوانسته بودن در اتوبوس سوار شوند یا در واقع جا نشده بودند جلو زد و با یک سختی داخل اتوبوس قرار گرفت . دائم دل نگران پسر خود، پسر هم سعی می کرد خود را از نگاه های مادر دور نگه دارد. شاید فکر می کرد بزرگ شده.!!!!
من ماندن مادر با کدام انگیزه توانست خود را در بی جایی اتوبوس جا دهد.
شاید همین انگیزه مادر بودن کافی باشد.
آمدم خانه. طوطی سینا قشقرقی به راه انداخته بود که نگو. ذلم کرده بود. می رفتم می دیدم، آب و دون و چیزهایی که همیشه می خورد مرتب است. پس لعنتی قشقرقت برای چیه؟
بگذار یه دقیقه بخوابم. در رو هم می بستی باز صدایش بلند بود.
کاشف به عمل آمد جوجه نادان دست و پاچلوفتیش از لانه می خواسته بیرون را هم تجربه کند و تلپ افتاده پایین. حالا هم مادر نمی توانست آن را به داخل لانه ببرد. سر و صدا راه انداخته بود تا یکی از ماها کمکش کنیم.
او هم مادر بود. حتی اگر طوطی بود، اما طوطی مادر بود.