20و21-8-89

این هفته دوباره جنگل رفتیم. این برنامه هدیه خداوند بر آنانی بود که آخر هفته هاشان را با او بودند ، هر ساعات و هر لحظه شان.(دوربینم را نبرده بودم و مجبور شدم به دوربین گوشیم اکتفا کنم)

صبح پنجشبه از تهران به سمت آمل راه افتادیم و ساعت 12:00 در سنگچال بودیم. من و ممد، تنها حریفان  بودیم. قرار بود از سنگچال به ولیران برویم.

 برنامه ای که دو سال پیش در آن گم شدیم و سر از آنجا در آوردیم. این بار می خواستیم حقیقت آن مسیر را بیابیم.

3 ساعت در جنگل ها راه پیمویدم و پاییز را تنفس کردیم. تا دیگر هوا در شرف تاریک شدن بود. در راه پسرک چوپانی دیدم که از گاوهایش نگهداری می کرد. راه را پرسیدیم و گفت تا به حال ولیران نرفته. البته فارسی نمی توانست حرف بزند و محلی صحبت می کرد و ما هم دست و پا شکسته منظور او را می فهمیدیم. اهل دیوا بود و هیچ وقت شهامت آنکه مسیری دیگر در آن جنگل را بیازماید پیدا نکرده بود. درس نخوانده بود و زندگیش در 2 کلید واژه خلاصه می شد: جنگل – گاو. همین.

نه سوادی، نه  حس دانستنی، گویی تمام آنچه باید یک انسان داشته باشد ،همانی است که او فرا گرفته. راستش همیشه به زندگی های ساده غبطه می خورم، اما این بار خیلی دوست داشتم دست پسرک(شاید15 سال داشت) بگیرم و بگویم دنیایی که تنها در جنگل و دیوا(روستایی در بابل) خلاصه شود، دنیای کوچکی است. بیا بزرگ باش. تویی که در این دنیا در این جنگل می توانی جاودانه باشی و به هزاران رازی برسی که دیگران هرگز فکر آن را نمی کنند، محدود نشو!!

آری او هم کودک کار بود. کودکی که جبر اقتصادی و فرهنگی و هزار جبر دیگر واداشته بود ، در زندگی و دنیای کوچک خود بماند.

 شب را در کلبه ای که دامداران منطقه ساخته بودند و دیگر حضور نداشتند ، من و ممد آغازیدیم. هوا سرد شده بود و آتشی که از چوب های خشک بر می داشتیم، گرممان می کرد.آتش را طوری درست کرده بودیم که احتمال سرایت به جایی دیگر وجود نداشت. گهگاه پهنی خشک بر آن می انداختیم تا آتش را درونی تر و گرمتر کند. در کاسه ای بودیم که دور تا دورمان جنگل بود و ماه لاغر 3 – 4 روزه  و ستاره تاج این کاسه بودند.هیچ کس جز ما نبود. کمی از خود گفتیم، از سختیهایی که این هفته آن را سپری کرده بودیم. و خدا پدر این نوکیا را بیامرزد با این مدل 5800 اش. صدای آهنگش در آن فضا، آدم را بدهکار می کرد.چای و نیمروی و سپس خواب.مجبور شدیم برای آن که در کلبه بمانیم، دو توله سگی که در کنار هم بی جان افتاده بودند را از آنجا برداشته و به خارج از کلبه و در عمق جنگل ببریم.زنده ماندن در جنگل بر هر موجودی سخت است.غریب وار در کنار هم مرده بودند. گویی سرما وادارشان کرده بود اینگونه در کنار هم بمانند.زندگیست دیگر. این جا ها که می روی باز تعریفی که از انسان داری را تغییر می دهی. انسان= حیوان ناطق.این تعریف چه تفاوت فاحشی دارد با انسان= اشرف موجودات. به این موضوع در انتها باز خواهم گشت.

دو روز بود که سرم درد می کرد و این سر درد، آن روز نیز رهایم نکرده بود و فشار بار کوله آن را بصورت ریز ادامه داده بود. پس مجبور شدم، برای معدود دفعاتی در کوهنوردی یک قرص بخورم و بخوابم. راستی سرم عجیب گرم بود. این را هم بگذارید در روزهای آینده خواهم گفت.