صبح ساعت 6:00 بود که از خواب پاشدیم. هوا شیری رنگ بود و در کلبه و سقف سوراخ سوراخ آن گویی آسمانی تازه با ستارهایش جان گرفته بودند.

 صبحانه خوردیم و راه افتادیم. دیروز بی هیچ گم شدگی راه پیموده بودیم و امروز هر لحظه گم می شدی. 3 ساعت بعد حسابی گم شده بودیم  و نمی دانستیم به کجا می رویم.

 ما هر چند که گم بودیم اما سرخوش بودیم. سرخوش سرخوش

(نمونه سرخوشی ، این آقا در حال شکستن چیزی نیست، بلکه در حال آویزان شدن و ژانگولر بازی در آوردن است)

جی پی اسی که از علی گرفته بودم دائم در حال خط خطی کردن بود. گویی مدادی دست بچه ای داده اند و او تنها بلد است خط خطی کند.بالا، پایین. پایین،بالا.

 جنگل مثال بارز و عینی همانی است که در اسلام به خوف و رجا مشور است. گاهی امیدوار می شوی که مسیر را درست پیموده ای و گاهی دیگر نا امید. در عمق جنگل ها بی خیال ما هر دوان راه می پیمودیم و از زیبایی که فقط ما دونفر می دیدیم لذت می بریدیم. هر لحظه که گم می شدیم، طنازیمان افزون تر می گشت. ساعت 12:30 یک گله گاو دیدیم و صدای زنگوله هاشان شنیدیم، سگی سیریچ، هی پارس کرد، تا آخر صاحبش آمد و گفت این راه که شما می روید به ولیران نمی رود. و ما دوباره آغازیدیم. در انتها سر از رودخانه هراز و جاده هراز در آوردیم. ساعت 14:00 بود.از جنگل خدا حافظی کردیم. ندانستیم چگونه این راه را آمدیم.  در حدود 37 کیلومتر راه آمده بودیم. کمی در جاده ناصری راه پیمودیم. مسیر از سنگفرش و ساروج بودبه پهنای یک متر.مسیری که ناصرالدین شاه آن را ساخت و به ناصری مشهور گشت. با خود فکر می کردیم. همین مردمان 100 پیش ایران که از کنار جنگل می گذشتند با نگاهی توامان با ترس و راز آلودگی به آن می نگرستند.اما ما مردمان مدرن امروز این راز آلودگی را نمی خواهیم کشف کنیم، بل می خواهیم پاک کنیم. چه معنی دارد ، جایی راز آلود باشد و ما نتوانیم آن را کشف کنیم، پس پاک می کنیم

دیدیم مسیر را ه نمی دهد. دوباره برگشتیم و سر از تاسیسات سد هراز در آوردیم ، گفتند اینجا چه می کنید؟ از کجا وارد شدید؟ های هوی؟!!

-         در جنگل گم  شدیم و سر از اینجا در آوردیم.نتوانستیم از رودخانه عبور کنیم و بدنبال پلی بودیم.

 به هر حال با غر و لندی از آنجا بسمت جاده رفتیم.

 راستی سد. چه واژه ی عجیبی است. دوباره سدی و غرق شدن هزاران اصله درخت و یک عمر ، یک تاریخ. حیف شدن

آنجا که تعریف انسانیت ها را بیان کردم که حتمن یادتان هست. آری اگر این اشرفیت است که به جان طبیعت افتی و به دیگر موجودات خدا اندازه لعنت سگ نگاه نکنی، لطفن مرا و امثال مرا از دایره خودتان خارج کنید.

امروز همشهری درباره خشک شدن ارومیه با قلمی از درد سنگین ،مهندس دره آشوری مصاحبه ای کرده بود که یاد خاطره آن سد و درختانی که بلدزر همچون آب خوردن آنها را بی ریشه کرده بود، در دلم زنده گشت.حالم خوش نیست، از این همه دردی که کم نیستند.

همیشه به کسانی که تا به ادم می رسند، می پرسند نمی روی آن ور، می گفتم، کی ما رو راه می ده؟اما بحث را اگر جدی می کردند، می گفتم : بنده همچون شماها نیستم، بنده هر هفته می روی این آب و خاک را لمسش می کنم، حسش می کنم، نفس می کشمش.

 می ترسم ، می ترسم از آن روزی که آب و خاکی نماند که منطقم کور شود.

 در آخر آخر این دردنامه می خواهم تعریف دیگری از انسان را بیان کنم،که نه جامع است ، نه کامل است ، نه مانع است، فقط خود خود تعریف دل است:

 انسان= حیوانی طبیعی