این ذهن مرا پر مشغله کن(طرود عاشورای 89)
تاسوعا و عاشورای حسینی را به منطقه دیگری از این مرز و بوم رفتیم، نه برای کوهنوردی، نه جنگل نوردی و نه حتی کویر نوردی که برای شناخت.
4 شنبه صبح با قطار به سمت شاهرود رفتیم و از آنجا به روستای درود در 160 کیلومتری جنوب شاهرود پاگذاردیم.
طرود را می توان با شهری ساحلی قیاس کرد . چرا که شهر ساحلی در کنار دریاست و طرود در ابتدای ورودی کویر. شرق طرود را زمین ها و نخلستانهای آن روستا پوشانده است، زمین هایی که در آن قسمت اعظم سریال مختار نامه فیلمبرداری شده است. قسمت غرب آن را بیابان هایی پوشیده از خار و خاشاک و گیاهان و درختان بیابانی، همچون قیج و طاق که 1500 نفر شتر پرواری روستا را تغذیه می کند و جنوب آن کویر مرکزی ایران است و تا جندق و طبس امتداد دارد. یک نوع ترس و راز آلودگی در نگاه کردن به آن درون انسان بر انگیخته می شود و آدمی را مجبور می کند. مجبور به فکر کردن، فلسفیدن و عمق بخشیدن.
زمانی نچندان دور مردمان طرود با نگاه به جنوب امید را می یافتند. چرا که مسیر کاروانهای تجاری بود و طرود بهشت کاروانیانی بود که از کویر سر زنده بیرون آورده بودند. برای همین طرود قدیم که در زلزله سال 1334 فرو ریخته از طرود جدید بزرگتر بوده و قناتهای متعددی داشته و دارد
اما طرود جدید با نگاه به جنوب سرشار از حیرت می شود و چیزی در درونش می جوشد اما دیگر نشان از زنگ شتران کاروانها را نمی شنود. بازی زمانه است این که روزی امید مردمان بودی و حال خود دنبال امیدی بگردی.
شب را در مسجد بودیم و بلافاصله بعد از نماز مهمان مردمان با صفا و بی ریای طرود شدیم و در سفره اباعبدا.. نشستیم . از رسوم آنان است که ابتدا شام را بدهند و ساعاتی بعد عزاداری کنند.بدون آنکه منتی و ریاستی انجام دهند. به واقع آنان عزادار حسین اند نه غذا دار آن . آن وقت است که عزاداری تا هر زمان که حال وقالی بود ادامه می یابد.
سفره گفتم و حیفم آمد از سفره حرف نزنم، حتی سفرههاشان نیز زیبا بود و کارکرد داشت. نه از جنس پلاستیک بود. سفره هایی قلم کار شده که در کناره هایش دعا نوشته شده(دعایی با رسم الخطی که ما نتوانسیتم بخوانیم، اما لابد گذشتگان به راحتی آن را می خواندند) یا بیتی از سعدی در مقام شکر چاپ شده بود. (شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند)
بعد از آن به درون کویر رفته تا بارش شهابی را مشاهده کنیم که به علت نور شدید مهتاب نتوانستیم شهاب زیادی تماشا کنیم. اما جناب شجاعی اطلاعات ارزشمندی پیرامون آسمان و ستاره هایش بر ما آشکارا کرد.هوا سرد بود و کال شور که از آن نمک استخراج می شود در زیر مهتاب تماشایی. بعد از آن به دهداری بازگشتیم و به مراسم عزاداری شب عاشورای اهالی پیوستیم.
شب را در دهداری منزل بر گزیدیم و صبح به سمت امامزاده پیرٍ مردان رفتیم که در کوهستانی 22 کیلومتر آن طرف تر از طرود بود رفتیم.از بالای کوه به دشت و بیابان که می نگری گویی از هوا پیما می بینی. افق دیدت هیچ مرزی ندارد جز کروی بودن زمین! پس فکرت را رها میکنی در این پهنا.
مراسم عاشورا را در روستای کم جمعیت سرتخت می مانیم. روستایی که 2 ماه پیش در پی زلزله آسیب جدی دیده بود. 30 نفری دسته ای برپا کردند و ما هم در درون دسته رفتیم. تنها پیرمرد سید روستا با تنگی شربت و استکانی بر اهل عزا شربت میداد و تربتی را بر شانه های تک تک عزا داران می زدند. خود را رها کرده بودیم. تا سر مزار اهالی رفتیم. هیچ روضه خان حرفه ای نداشتند. پس پسری نی زد و فضایی دیگر آفرید.
تفکر
چون باید سریع به طرود باز می گشتیم از دسته جدا شدیم که برویم اما اهالی نگذاشتند و گفتند باید مهمان سفره آنان باشیم.
به طرود رسیده بودیم و مراسمشان داشت شروع می شد. در طرود مراسم بعد از ظهر شروع می شود که در آن نخل کشی وجود دارد. به واقع نخل نماد تابوت حضرت است که می خواهند با احترام تشیع اش کنند. درون تک تک لحظات مراسم ،سنتی چند صد ساله را می شد دید.سه نخل از 3 3مسجد در مزار بود و مردمان هر کس به فرا خور حال خود یک نزری تهیه کرده بود و در سر مزار خانواده های خود نشسته بودند. مراسمی به راستی بی ریا و تکلف. همانی که بود. همانی که باید باشد.نانی خشک را در دسته و در عمق زنجیر زنان چرخاندند و هر کس به تبرک تکه ای از آن کند.بعد از مراسم نخل کشی به سمت نخلستانها رفتیم و بعد از آن مسجد رفتیم.جمعیت طرود 2000 نفر است اما دراین روزها 6000 نفر می آیند و آن شب آبٍ گوشت دادند. هنوز مزه آن زیر زبانم است. فراموش نشدنی بود.
آلمایی که حسین شد
به حاج عباس پیشنهاد داده بودیم که چند تن از ما را به غاری در چند کیلومتری طرود ببرد. گفت روز عاشورا ماشین روشن نمی کنم.هر چه گفتیم با زبان مخصوص ایرانیان که نه را کش می آورند نه آورد.
اکنون بود که معنای نوشته شده پشت ماشین را می فهمیدم: بیمه حضرت عباس. آنان با یک روز خاموش نگه داشتن و نذری دادند می خواهند ماشین را بیمه کنند و نه مگر که بیمه آرامش خاطر میآورد. در زمانه ای که نه جاده هایش ، نه ماشینهایش، نه راننده هایش، نه قوانینش و نه حتی بیمه اش ، کارکرد درست و درمانی ندارد چه چیز بهتر از این آرامش خاطرکه بیمه عباس باشی!
بعد از آن نیز به منزل بازگشتیم. چند روز بودن در آن فضا و کویر و بیابان و ماه و ستاره ،بحث های کلامی را در اذهانمان جاری ساخته بود و چند ساعاتی به طرح و بحث ، پرداختیم.خوب خاصیت کویر است دیگر .اذهان را پر می کند.
یاد شاعر می افتم: این ذهن مرا پر مشغله کن/
هر لحظه که در طرود قدم می گذاشتم یاد گل محمد و کلیدر درونم رشد می کند.شتر می دیدیم یاد قدیر می افتادم . قیج و طاق، زمانی را به خاطرم می آورد که گل محمد، گل محمد زیور بود.کوهستان پیرمردان تیر خوردن برار گل محمد و خان عمو را زنده کرد.کلیدر گویی در پوست استخوانم جاری شده بود.
مردمان کویر همچنان همانگونه هستند.
و صبح عازم ماسه بادی ها شدیم و ساعاتی را در آنجا ماندیم و سپس به شاهرود رفته وبا قطار به تهران بازگشتیم.
تٌنٌک پوش
افسوس ایام
جدا شده
...
بازیگوش
اگر شما نیز می خواستید به آن منطقه بروید این افراد کمک رسانان خوبی خواهند بود.
عمو حسین عامری(راننده اتوبوس): 09191734601
آقای احمدی(دهیار):09192740400
آقای عباس ربیعی(از اهالی):09193741951
اهالی می گفتند 4 دوچرخه سوار از شاهرود به طرود و از آنجا به کویر زده اند.
زمزمه هایی درون سرم جاری است.
این ذهن مرا پر مشغله کن.