در ره روح پست و بالاهاست کوه های بلند و دریا هاست "مولانا"
ساعت 6:30 صبح از خواب برخواستم. نان خریدم و یک نیمروی سرخ و آبدار درست کردم. باید می رفتم سر کار و پیرامون کارم یک صحبت جدی انجام می دادم. یک هفته می شد که نامه انصراف از کارم را نوشته بودم و اکنون منتظر جواب بودم و آنها منتظر دلیل. و نیاز داشتم بشدت مثبت اندیش باشم. آخه وقتی که عصبی باشم ، ناراحت باشم،نمی توانم متمرکز فکر کنم و کلمات و جملاتی که به عنوان برهان استفاده می کنم از محکمی و استواری کمتری بر خوردار هستند. با اینکه شب قبل ریس دولت از آغاز حذف یارانه ها سخن رانده بود تلاش کردم آن قسمت که کلمات و سخنان زیبا داشت را برای خودم برجسته کنم.انصافن در سخنرانی این چنین برای خودش صاحب سبک است.
در ایستگاه اتوبوس منتظر ماندم . اتوبوس آمد و سوار شدم. جایم را حتی به میان سال ها می دادم. اتوبوس از میدان انقلاب و فردوسی و چهار راه ولیعصر رد می شد و شهر چهره پلیسی به خود می گرفت. به نظر بنده این نظامی سازی که آن روز دیدم با روح کلی سخنرانی دیشب تفاوت بسیار داشت. در روح آن سخنرانی برادری و رعایت انصاف و عدالت بود و این منظره هیچ سنخیتی با آن نداشت. هر چه از صبح رشته بودم، داشت پنبه شد. در بی آرتی دلم خیلی گرفت، خیلی. با خدای خود صحبتی آغازیدم، گله کردم و... خواستم راهی ، نوری ، گذر گهی برایم نمایان کند. یاد مولوی و عصری که در آن زندگی می کرد افتادم و روشی که برگزیده بود. یاد مباحثی افتادم که پیرامون مهاجرت و ماندن در این چند صباح با دوستانم انجام داده بودم افتادم:" هویت بنده خاکی ، با آب و گل این سرزمین گره خورده و..."و انسان درونم هر لحظه داشت بیرونم را به سخره می گرفت، مسخره می کرد و هر کاری می کردم نمی تونستم صدای تمسخرهای او را نشنوم . بعضی وقتها به آن وجدان می گویند اما وجدانی چنین بی وجدان ندیده بودم!پیش دوستان قافیه را نباخته بودم و اکثرن پیروز از میدان بحث خارج می شدم ، اما در بحث درون – برون انسانیم، کم آورده بودم. مات شده بودم.دست و پا بسته می نماییدم.
جریانات آن روز گذشت و به نزدیکهای غروب آفتاب می رسید.
اولین جواب خدا را گرفتم. بی هدف راهی خانه هنرمندان شدم و در آنجا نمایشگاه کتاب و محصولات پیرامون کودکان(سالم- معلول- نقش والیدن- مربیان و...در برخورد با کودک) را دیدم و کلی منبع توانستم از آنان اخذ کنم. یک جورهایی گم شده خود را یافتم.این نمایشگاه از تاریخ 28/9/89 به مدت یک هفته و از ساعت 10:00 تا 18:00 جریان خواهد داشت. حتمن سری بزنید.
آری می گفتم دم دمای غروب بود که رسیدم به جلسه ای که دیروزش ثبت نام کرده بودم(فلسفه کوهنوردی – مدرس :استاد منصوری- )
بعد از پایان جلسه به جواب بعضی از سئوالت ذهنیم رسیده بودم و البته سئوالات بیشتری تولید شده بود. آن ساعات زیبا ترین لحظات این چند صباحم بود.احساس کردم همان جواب خدا است که صبح از او تقاضا کرده بودم. آشنایی با استاد و بچه هایی که در فضایی عقلانی به طرح و بحث می پردازند تحولی دیگر در زندگی بنده انجام خواهد داد. البته کمی زود دست که به این نتیجه برسم .
با خودم تحولات این چند سالم را که در پرجنان برجسته شد و در گوشه سمت چپ وبلاگ نمایان است را مرور می کنم.
- آغاز به نوشتن
- رسیدن به تعریفی از پرچنان
- رسیدن به تعریفی از هویت خود به عنوان یک کوهنورد مددکار
- و امروز. امروز را هم باید در همان گوشه ثبت کنم ، پس با شعری که یاد آور امروز است و در جلسه یاد گرفتم:
در ره روح پست و بالاهاست کوه های بلند و دریا هاست "مولانا"