ای کاش آب بودم
دوستی تعریف می کرد بهشت زهرا رفته بود تا فاتحه ای نثار عزیزان از دست رفته اش بفرستد.
مامور نظافت آن محل همه جا را از زباله و آشغال پاک کرده بود.
فردی دیگر نیز مشغول شیرینی پخش کردن بین مردمان آن محل جهت آمرزش گناهان عزیزان از دست رفته اش نموده بود. هرکسی که شیرینی بر می داشت نثار اموات آن فرد دعایی و صلواتی نثار می کرد. شیرینی تمام شد و آن فرد جعبه شیرینی را به گوشه ای از محوطه قبرستان پرت کرد و رفت.
ماموری که همه جا را تمیز کرده بود:
بر پدر و مادرت لعنت...!!!
گاهی فکر می کنم این نوع روش و رفتار نه فقط مخصوص آن فرد که یک نوع خصیصه ی ایرانیان شده . یعنی ماها توانایی آن را کسب نکرده ایم که بصورت خطی بی اندیشیم، رفتار کنیم، برخورد کنیم.در واقع همیشه نقطه ای این اعمال را انجام می دهیم.سر موضوعی جو گیر می شویم، احساسی می شویم و بعد چون خطی فکر نمی کنیم فراموش می کنیم. فکر کنم هرکسی کمی فکر کند از این دست موضوعات هم در تاریخ و فرهنگ ایرانیان و هم در خودش یافت خواهد کرد.
اگر راه حلی به ذهنتان رسید بنده را هم از آن مبذول بفرمایید.
***
محل کار جدیدم تازه رفته و شب، هنگام خواب فرا رسیده بود. هم پتو نداشتم و هم نمی خواستم خوابم سنگین باشد(می خواستم خواب سبکی داشته باشم)پس کاپشن را تنم کردم و روی کاناپه دراز کشیدم.
:آقا این پتو بالشت برای شما، من دارم
: بیا نمی خوام
:آقا امدی و نسازی...
راستش رحمت و لطف این عزیز بر دلم نشست. حس خوبی داشتم.
حال و روز این روزهای بنده به عنوان یک انسان- یک ایرانی – یک مسلمان - یک مددکار و یک کوهنورد خیلی شبیه این شعر شاملو است:
ای کاش آب بودم
گر میشد آن باشی که خود میخواهی.
ــ آدمی بودن
حسرتا!
مشکلیست در مرزِ ناممکن. نمیبینی؟
ای کاش آب بودم ــ به خود میگویم ــ
نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را
ــ تا به زخمِ تبر بر خاکاش افکنند
در آتش سوختن را؟
یا نشای سستِ کاجی را سرسبزی جاودانه بخشیدن
ــ از آن پیشتر که صلیبیش آلوده کنند
به لختهلختهی خونی بیحاصل؟
یا به سیراب کردنِ لبتشنهیی
رضایتِ خاطری احساس کردن
ــ حتا اگرش به زانو نشاندهاند
در میدانی جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشیری گردنش بزنند؟
حیرتات را بر نمیانگیزد
قابیلِ برادرِ خود شدن
یا جلادِ دیگراندیشان؟
یا درختی بالیدهنابالیده را
حتا
هیمهیی انگاشتن بیجان؟
□
میدانم میدانم میدانم
با اینهمه کاش ایکاش آب میبودم
گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است.
آه
کاش هنوز
به بیخبری
قطرهیی بودم پاک
از نَمباری
به کوهپایهیی
نه در این اقیانوسِ کشاکشِ بیداد
سرگشتهموجِ بیمایهیی.