بیابان درانجیر(بافق)

حسرت

پنجشنبه نزدیک های غروب سوار قطار شدیم و ساعت 4 صبح جمعه با دو ساعت تاخیر که به سود ما بود در بافق از قطار پیاده میشویم.

 هوا سوز داشت و سرد بود و البته سرشار از اکسیژن بود. همانند اکسیژن ندیده ها بودیم. گویی از اسارت خارج شده ایم و نزدیکان خود را اینک در آغوش می گیریم.

لذت اکسیژن ناب نفس کشدن هم را نیز باید جز لذات اصلی زندگی قرار داد.

صبح به امامزاده عبدا.. بافق رفتیم که هنوز یارانه ها در آنجا تاثیر خود را نگذاشته بود. چرا که دو صحن همانند صحن های اما رضا غرق در نور بود. تا ساعت 8:30 آنجا بودیم و عدسی نزری خوردیم و سپس به سمت درانجیر  که روستای حسن آباد ابتدای آن قرار دارد رفتیم و ساعت 9:30 آنجا بودیم.

 تنها یک خانوار در آنجا زندگی می کرد. حدود 4000 نخل به بی آبی دچار شده بودند و قسمت اعظم آن خشک شده بود!!!

 از یکی از افراد آنجا علت را جویا شدم.

: چاه زدند برای آبیاری درختان پسته که تازه کاشته اند و قنات خشک شد؟!؟

همسفر باد

حال باید به سوگ مرگ تدریجی 4000 نخل برویم، چرا که باید صنعتی شویم. چرا که پسته ارزش بیشتری از خرما دارد، چرا که می توانیم به راحتی تاریخی را حذف کنیم از منطقه ای.

نمی دانم این چه مرضی ایست که درخت هی و حاضر را فدای درختی دیگر می کنند؟

و اینکه ما باید ذهنمان از از نابودی درختان جنگلی البرز و زاگرس به درختان کویری نیز گسترش دهیم، گویی هیچ کس دل نگران این درختان نیست.

از دیدن نخل های بی سر حالم گرفته بود.

بسوی ناکجا آباد

کشاورز از خشکسالی می گفت، که چند سال است گریبانشان را گرفته است.

آسمان بالای سرم ابری بود؛ گفتم بگذار امیدی – امیدکی ، همراهی – همکلامی از خود نشان دهم. گفتم ان شاا.. امروز این ابرها ببارند. شما فکر می کنید ببارند؟

گفت: من نمی دانم، هر چه خدا بخواهد. هر چیزی او خواست بکند.

با بسیاری از زاوایای این حرفش کاری ندارم، تنها رشک می برم بر زاویه از کلامش که خود را در محیط خدا می داند و در اوج رنج نیز هیچ دعایی و آروزیی ندارد. تقوایی و توکلی در خور احترام.خود را بی هیچ ادعای در محضر خدا می بیند.پس شکوه چرا؟

{بار خدایا چنین ایمان و توکلی را خواهانم}.

 از آنجا به سمت تپه شن های بادی روان شدیم . بیابان از نوع شن های بادی، بسیار بسیار زیباست.

کلام از توصیف آن عاجز است، گهگاهی سکوت را تجربه می کنی و آنک اشعار حافظ و ملانا را با صدای مهسا وحدت گوش می دهی و گاهی دوتار و تار می شنوی.

شن های بیابان را که می بینی ، ملتفت موضوع می شوی که چقدر کوچکی و این کوچکی تو توانایی آن را دارد که عمقت را بزرگ کند تا  از اتم آن ،انرژی بیکران استخراج کنی.

خاصیت بیابان است که اگر به زمین چشم بدوزی طرح هایی که باد بر شن ها ساخته تو را مبهوت می کند.

اگر بر افق چشم بدوزی چشمانت را صحرا می رباید و اگر به بالادست چشم بی اندازی دیگر نمی توانی چشم از معاشقه آسمان و کویر برداری.

 و این همه تو را گیج می کند که به چه و کجا نگاه کنی!

در انتهای مسیر که سمت شرق بود به پیست شتر سواری می رسیم و دمی با شتران عکس یادگاری می گیریم.

عکاس سکوت

شترانی که زمانی پادشاهی این سرزمین را می کردند و مملکت بر دوش آنان می چرخید و سرزمین ها زیر پایشان می رفت و اینک    اینک حتی از تماشای بیابان محضور اند

به قول شاعر: چه بدکرداری ای چرخ، سر کین داری ای چرخ، نه دین داری ،نه آیین داری ای چرخ

البته مناظر زیبای نخل های و درختان با اسقامت طاق و گز نیز بسیار دیدن داشت.

انحنای زمین

 و از آنجا بسمت باقر آباد و صادق آباد رفته و از قلعه تاریخی باقر آباد دیدن می کنیم و در نهایت سوار اتوبوس شده و به یزد می آییم و از آنجا سوار قطار شده و ساعت 5 صبح شنبه به تهران می رسیم.

 در اینجا جا دارد از حاج احمد طاهر جویان تشکر و قدردانی کرده و صحت سلامت را برایشان آرزو نمایم.

مرز شکن

تبلور



خال در خال


...

در تمنای هیچ

سرگذشت

نیمرخ



منزلگه خرما

سکوتستان

طرح واره