برف و بی برفی
این پست قبل از برف سراسری تهران نوشته شده است و بعد از خط سیاه به همین روزهای برفی اختصاص دارد که اکنون نگراش شده است.
در محل کار جدیدم گاهی وقتها ایجاب می کنه به بعضی از رفتارها و گفتارها و کردارها ی بچه ها بی تفاوت باشم. محلی نگذارم تا ..
تا زمان مشکلاشون رو حل کنه.
البته این بی تفاوتی آگاهانه با بی تفاوتی غیر آگاهانه خیلی فرق داره.
اما می ترسم روزی برسه که به این بی تفاوتهای غیر آگاهانه دچار بشم.
**
خیلی از محل کار جدیدم مطلب تو ذهنم چرخ می زنه اما به این دلیل که احتمالن بچه ها هم این مطالب رو بخونن نمی توانم همانگونه که می خواهم بنویسم.
مجری شبکه 5 با خوشحالی می گوید در شهر ما برف می بارد و با خود می گویم مگر ما جز شهر این آقایان نیستم؟ پس چرا در شهر ما برف نمی بارد؟
یکی از بچه ها می گه:
آقا ببین، این جا هم برف می یاد و می ریم برف بازی حالا ببین.
حالا ببین
**
یک مشکل که با درشت گویی و کلفت گویی دارم اینکه موافق وجود این نوع کلمات و گفتارها هستم
مولوی هم چندین کلفت گویی در آثارش داره به عنوان راهنما و الگوی انسانی بنده
اما موافقت بنده نه از جنس مولاناست. بلکه معتقدم باید یه چیزی باشه وقتی که تو اوج خشم هستی . یه چیز تو خالی، اما سنگین، وجود داشته باشه که وقتی گفتی خالی شی و گرنه خواهی ترکید. وگرنه باید بری دست به یخه بشی . یعنی بدون آنکه یک مرحله رو طی کنی وارد مرحله بعد بشی.از مادر .. تا ..کش و خر و بیشور و الاغ و گوساله... بستگی به فرد داره.
بگی و خالی شی و کار به جاهای باریکتر نکشه. تا عقده در درونت رشد نکند
اما گاهی این کلفت گویی ها آن قدر وارد محاوره عادی می شه که اثر خودش، سوپاپی خودش رو از دست می ده. اون وقته که باید منتظر باشی میز بشکنه. در کمد بشکنه – دیوار زخمی بشه. موتور سوار رو هوا بره و تو همچنان خود را به بی تفاوتی بزنی...
**
شاید مجبور باشی بی تفاوت باشی وقتی که گفتار و کردار و پنداری سراسر از پایین تنه باشه.چرا که اکنون مادر طبیعت می خواهد او اینگونه باشد( سن 15 تا 18) نه این که می خوای اینگونه باشی، بخاطر اینکه جوابی نداری.جواب منطقی.عقلانی. حتی احساسی.
اونوقته که باید خیلی مواقع سکوت کنی و حتی گاهی اوقات ماست مالی.
پرسید آقا غرور یعنی چه؟
پدرم در آمد تا توضیح بدم. آخر سر هم نمی دونم توضیح دادم یا نه!
اما تازه فهمیدم این واژه های ساده چقدر مشکلن و بنده چقدر نا آگاه
قبلتر ها که درباره نسبی گری صحبت می شد، گاهی موافق و گاهی مخالفش میشدم. اما تو این کار با عمق وجود حس می کنم نسبی گرایی رو.
بلاخره افسریه هم برف آمد. شب بچه ها ذوق زده بودند و شروع به برف بازی کردیم. اول هرکی به هرکی برف می زد. بعداً آنها همه شدند و بنده تنها، معمولش این بود که در کوهستان و در ایامی که برفی بود و برف بازی می طلبید شروع به برف بازی می کردیم (ایام دانشجویی دانشگاه تربیت معلم)و بعد آن قدر بنده همه را اذیت می کردم که همه می افتادن دنبالم و بعد دوباره همه به همه می شد. اما اینجا سریع مشخص شد. آنها زود دریافتند که" ما" هستند در برابر" آنها"(بنده تک و تنها)، هر طریق هم که رفتم نتوانستم این گروه بندی" ما " "آنها" را برهم زنم. خوب معلوم است دیگر بچه ها در برابر مربی." ما" و "آنهایش" کاملاً مشخص است.باید کم کم قبول کنم که در هر" آنهایی" دیگر نمی توانم باشم. سن و سال و موقعیت و... اجازه حضوری این چنین نمی دهم. حال باید گروه" ما" خود را دوباره بیابم
*حالا ببین آن بنده خدا جواب داد و دیدم و چه قدر شیرین بود و دل چسب امروز، با اینکه از عرق برف بازی و آب شدن برف ها حسابی لرزیدم
**در فرهنگ معین برای مغرور معنای مفتخر را ذکر کرده است!!