شما که غریبه نیستید
در مجموع از این کار خودم راضی هستم، چرا که یک باور کتاب خوانی هر چند بصورت حداقلی را در ذهن بعضی از بچه ها انداخته ام.
کتاب قصه های مجید را گرفته ام و بعضی بصورت فردی می خوانند و یکی از داستانهایش را هم با صدای بلند برایشان خواندم.
کتاب شما که غریبه نیستید هوشنگ مرادی کرمانی(نویسنده قصه های مجید )را هم گرفته بودم تا برایشان بخوانم. کلن با این نویسنده به خاطر قصه های مجیدش یک نزدیکی خاصی دارم. البته بسیار هم خودمان است و واقعاً او برای بنده و بنده برای او غریبه نیستیم....
با بچه ها داشتیم سریال ستایش را می دیدیم. اولین قسمت بود که می دیدم،قبل ترها از بازی اون پسره(سلوکی) و فضای کردی که بصورت کاریکاتوری درست کرده بودند و فضای جنگی قلب شده آن زمان خوشم نمی آمد و نمی دیدم. اما در این قسمت احساس کردم آن فضا ها کم رنگ شده و رنگ واقعی داستان پبدا می شود.
باری
داشتیم می دیدم، مادر ستایش از پسرش که تعریف می کرد ، زد زیر گریه و شروع به زاری کرد(در فیلم، به علت مرگ پسرش) یکی از بچه ها با دلخوری بسیار بلند شد و رفت ، با خودش زمزمه می کرد اینها هم که همش از این چیزها نشون می دن...
کلن بعضی از بچه هام هستند که نسبت به هر مووع غمناک و نا شادی که البته لازمه زندگی جاریست واکنش شدیدی نشان می دهند. در واقع قسمتی از زندگی را نمی خواهند ببینند.دنیایی غیر واقع می خواهند برای خود بسازند. پس به درون گرایی روی می آورند و به افسردگی پناه خواهند برد و می برند.
باری داشتم می گفتم کتاب شما که غریبه نیستید موضوع ناشادی داشت و پیرامون یتیمی خود نویسنده و مشکلاتش بود و در نتیجه برای بچه ها نخواندم. اما برای خودم بسیار بسیار بسیار ارزشمند بود. هم پیرامون کارم و هم نگرش درونیم.پیشنهاد اکید دارم بخوانیدش.
در انتها نویسنده پس از شرح حال گویی های خود، از خستگی خود می گویدو نمی گوید . تکذیب می کند و نمی کند( یک جور شبیه حال این روزهای الی است) اما یک نکته مهم را می گوید. عصاره زندگیش را. می گوید: اگر دوباره به دنیا بیاید کوهنورد خواهد شد. به این دلایل:...(خودتون برید بخونید)
و بنده از این عصاره لذتی تمام نشدنی بردم.این عصاره کسی است که زندگی را با تمام وجود کشیده است.
حالا راستش شما که غریبه نیستیید:
(لطفن با دقت بیشتری بخوانید)تا چند روز دیگر پرچنان 4 ساله می شود و دروغ چرا خوشحالم که همچنان با وجود آمدن فیس بوک و خیلی چیزهای دیگر دارد رشد می کند. حس فرزندم را دارد فرزند درون درونم.
در این مدت دوستان خوبی بدست آورده ام. دوستانم را تا حدودی توانسته ام حفظ کنم. شما ها هم تا حدودی با بنده آشنا شده اید.
همانگونه که باز هم می دانید بنده مددکار هستم. یک جورهایی با مشکلات مردم تداخل بیشتری دارم.
این روزها دایره مددکاریم گسترش بیشتری پیدا کرده است، دیگر تنها فقط با بچه های شبه خانواده و کودکان کار مددکاری نمی کنم
حالا مددکار آسیبهای یک کلینیک هم هستم که بیشتر کیس هایم بانوان سرپرست خانوار و از کار افتاده هستند.آنها برای رسیدن به حداقل استقلال نسبی نیازمند یک اشتغال آبرومندانه هستند.
لذا از شما ،به عنوان دوست، دوستی که خود را نسبت به انسانها مسئول می داند ،در خواست دارم اگر کاری ، اشتغالی، کسبی، سراغ داشتید و یا افرادی که بتوانم با آنان در این رابطه همکاری داشته باشم، با بنده لینک کنید تا بنده بتوانم انسانهای بیشتری را به استقلال نسبی برسانم.نه فقط آنها که فرزندانشان( چه دختر و چه پسر، نیازمند کار هستند). لذا دایره اشتغالی که مد نظر بنده هست، هیچ محدودیتی ندارد.
این روزها( نه نمی توانم هایم )افزایش یافته است(با توجه به مطلب بالا و بودن در کلینیک) و دیدن نگاه پر امیدی که با این واژه کم فروغ می شود برایم سخت است.
آن چه شرح بلاغ بود گفتم، دگر با شما.
از کجا به کجا رسیدم.
یادتان میآید این پست را
امروز با یکی از مددجویان صحبت می کردم، به آن کارم ایمان بیشتری آوردم.
تا به حال 3 تن از دوستان در بازی وبلاگی شرکت کرده اند:
درباره الی - صهبا و با گریه خندیدن و نتیجه