شیفت قبل بچه ها زیاد اذیتم کردند. معمولن درشت گویی بین بچه ها زیاد است. اما از روی عصبانیت. شوخی و غیره که معمولن جنبه آگاهانه و صد در صد قصدی ندارد. اما آن شیفت بخاطر اینکه بنده را به تحریک وادارند ،آگاهانه درشت گویی را ادامه می دادند. هر چه هم تذکر می دادم ، سر سری میگرفتند. پس بنده هم بی تفاوت شدم.

شب ، همان هنگامی که معمولن جلسه کتاب خوانی فرا رسیده بود. گفتند آقا نمی آیی با هم بخوانیم؟ گفتم نه.دلیل اش را رفتار همان روزشان عنوان کردم و دیگر با هیچ کدامشان کاری نداشتم.

 این شیفت که رفتم تا آخر شیفت کسی درشت گویی نکرد. نمی گویم 100 در 100 این اتفاق افتاد . نه بسیار کاهش پیدا کرده بود.دیگر آگاهانه این رفتار را به نیت مقابله با بنده انجام ندادند و حتی نیمه آگاهانه هم کمتر اتفاق افتاد.

شب دوباره جلسه کتاب خوانی مان را بر گذار کردیم

کتابی که می خوانیم به نام کودک و فلسفه است که یک نویسنده فرانسوی آن را نوشته و نقاشی های آن نقش مهمی پیرامون فهم کتاب ایفا می کند.یک سئوال می پرسد و هرکداممان جوابش را میدهیم  و نسبت به جوابها با هم بحث می کنیم. بنده خود به شخصه بسیار از این جلسه سود برده ام و احتمالن بچه ها هم.

مشغول مباحثه بودیم که یکی از بچه هایی که در جلسه مان حضور نداشت آمد تا از بنده چیزی بگیرد. لیوان یکی از بچه های داخل جلسه دستش بود. معمولن این اتفاق می افتاد شروع به بد و بیراه و فحش و فحش کاری و خیلی هم حاد که می شد دعوا اتفاق می افتادو اعصاب آن دو نفر تا ساعتها به هم می ریخت.

این فرد هم با توجه به پایه مدت حضورش معمولن چینی رفتاری داشته اما آن لحظه از آن پسر که لیوانش را برداشته بود پرسید : چرا لیوان مرا برداشته ای و باز هم تکرار کرد و در نهایت آن پسر هم جوابی داد و رفت

 در انتهای جلسه به آن پسر پرسشگر گفتم دیدی این کتاب چقدر رو رفتارمان اثر گذاشته. یک رفتار را با یک سئوال پرسیدی.چرایی کار  را کار داشتی . اول دنبال دلیل رفتی و بعداً دنبال بقیه ماجراها.

 تو فکر رفت و بنده هم تو فکر رفتم. به این فکر که چگونه به وسیله یک کتاب توانسته ایم رفتار مناسب را در اذهانمان عمیق تر کنیم.چگونه با یک کتاب نخواندن می شود حتی تنبیه کرد.