دشت لار 90 از گرمابدر به پلور قسمت اول
ساقی
این هفته هم خداوند بزرگ به این بنده حقیر اجازه داد به طبیعت بیکرانش بروم و برنامه دشت لار را اجرا کنیم.
در جمعی بودیم، حرف ار خدا بود، جمعی به وجودش مشکوک بودند.سخن به بنده افتاد. گفتم در وجودش هیچ شکی ندارم، یقینی ابراهیمی، اما خوب در عدلش، و...
می دانید چرا؟
در کوه و دشت و دمن و طبیعت که هستیم، گاهی اوقات وجود کم می آورد، نمی داند، چیست این زیبایی که می بیند، آن وقت ،تنها آن وقت، یک واژه است که می تواند این کم آوردن را بیان کند، پس یک نعره کافی است، یک فریاد بس است تا این وجودی که کم کم دارد از این هم عجایب به هم می ریزد آرام شود، رام شود، سر به زیر شود:
خدا
خدا
خدا
خدا شکرت که به ما اجازه می دی، در بیکران بهشتت گام برداریم، لار قسمتی از بهشتت هست این را می دانم.
**
برنامه را از روستای گرمابدر شروع کردیم(فشم را به سمت جپ پیچیده و تا انتهای جاده رفته و به روستای گرمابدر می رسیم)
از آنجا در جاده خاکی به سمت گردنه خاتون بارگاه و از آنجا سرازیر دشت می شویم.
ابتدای دشت است. پای دامنه های پرسون و جانستون و خرسنگ.راه زیادی داریم تا مقصد.
در امتداد رودخانه لار حرکت می کنیم. از جوار چشمه دوبرار و قله آسمان کوه رد می شویم. هر کس که از دنیا برود و این چمشه عظیم را نیند، خدا، آب، و آیه کل و شی من الماء الحی را شاید درک نکرده باشد.
راه می رویم و راه می رویم. تاساعت 19:45 به چشمه قل قل می رسیم. از ساعت 9 صبح راه می آمدیم.شب را در کنار چشمه چادر می زنیم. شامی خورده و می خوابیم. یک جوابیه از سمت خدا برای ممد می آید.( یک باران تند یک دقیقه ای- همین)
صبح ساعت 7:15 حرکت را آغاز می کنیم و ساعت 17:45 پلور بودیم.
مسیری بین 55 تا 60 کیلومتر را طی کرده بودیم.در مسیر شچریان می خواند، گاهی خاموش بود تا بلبلان بخوانند. سید خلیل می خواند و گاهی خاموش می شد تا جیرجیرکها بخوانند.
دشت کم رمق بود، جانش گرفته شده بود، تشنه شده بود( این برنامه و این دشت را قیاس می کنم با برنامه ها و دشت لار سالهای قبل)
اگر می خواهیم فاجعه دریاچه پریشان و ارومیه در این دشت به نحوی دیگر تکرار نشود، باید حداقل به نامش و صفتش که منطقه حفاظت شده است احترام گذاشت و اجازه ورود دام به این پارک ملی حفاظت شده!!!!!! را نداد. همچین به ماشین های شاسی بلندی که برای یک جوجه کباب ، برای یک عیش ، وارد دشت می شوند و نو گلان و نو عروسان چمن را زیر چرخ خود له می کنند.
هر کس که هوس دیدار دارد کوله بر پشت، با دو پای پیاده ،یا دوچرخه بیاید.
قدمش روی چشم .
خاک بر سر محیط بانی آنجا که بخاطر چندر غاز پول سیاه اجازه ورود به این ماشین ها می دهد. خاکبرسرت که نمی دانم وجود تو با یک چقندر چه فرقی می کند.
***
همنوردان دوست داشتنیم، مرتضی و مریم هم به جمع مزدوجین پیوستند و حضور این دو با این خبر لذت دشت نوردی و کوهپیمایی را برایمان بیشتر کرد. باشد که خوشبختی شان شرب مدام باشد.از عمق جان برایشان آرزوی خوشبختی می کنم.
مرتضی از معدود دوستانم است که مرامی عمیق دارد.
مثلن در این برنامه 45 کیلومتر در کوله اش طالبی آورده بود که رو به منظره دماوند دوستانش طالبی بخورند. به نظر شما بر این رفیق قیمت می توان گذاشت؟ یا حتی برای این طالبی؟
باشد که زندگیش همچون همان طالبی شیرین شیرین و خوشبو باشد.
****
آمده بودم خانه ، دلتنگ ممد و مریم بودم، مرتضیی و مریم، مرا یاد ممد و مریم انداخته بود. زنگیدم. ممد برداشت، دل شاد شدم از شندین صدایش. خبر ورود کیانا را داد.روز مادر خدا به مریم مادری بخشیده بود.چه خدای بزرگی دارد مریم که چنین هدیه ای را از او دریافت کرده است.
پرس و جوی احوالش بودم، پرسیدم حس مادری چگونه است؟
با چنان لذتی جوابم را داد که راستش به این حس مادریش حسودیم شد.
به مادرش، پدرش، خودم و البته خدا، ورود این هدیه الهی را تبریک می گویم.
(عکسها تا اواسط روز اول و چشمه دوبرار است ،در پست های دیگر عکسهای بیشتری خواهم گذاشت)
خوناب عشق
خط چشم دوست
روی رخشان شما
حیرانی
حال دل با تو گفتنم هوس است
خیلی دور خیلی نزدیک
سپهر بر شده
چشمه دوبرار( به نظرم اگر دو خواهرون می گذاشتند نامش را مناسبتر بود)