بعد از 5 سال که معده ام درد می گرفت و خود درمانی می کردم، با اصرار و تهدید خانواده مجبور شدم برم دکتر و دکتر شریف هم برایم آندسکوپی تجویز کرد

 نمی دونستم چه کوفتیه؟

 از سرکار دو ساعت مرخصی گرفتم تا برم زودی آندسکوپی برگردم

 تا دکتر بیاد یک ساعتی وقت کردم و سخنان دلبرای سروش پیرامون مثنوی را شندیم.این  سری سخنان که 3 تا سخنرانی سروش پیرامون قرآن و مثنوی هست را از دست ندهید. نغز است و دل ربا.

خلاصه دکتر تشریف آوردند.

 پرستار گفت روی تخت به پهلو بخواب. بعد تو  دهنم یک چیز سوراخ دار گذاشت.

 آقای دکتر یک اسپری تلخ تو دهنم پاشید و گذاشت بی حس بشه حلقم.

 دیدم یک لوله پولیکا!!! یک شلنگ اندازه شلنگ گاز را داره آماده می کنه بکنه تو حلقومم.

خلاصه آقای دکتر 1.5 متر لوله پولیکا کرد تو حلقوممون و با هر سانتی که می کرد تو حلقومم تمام هیکلم تکون می خورد. پرستار دو دستی کلم رو گرفته بود و باز نمی تونست کنترل کنه.

با هر سانتی جونم در می آمد. به راستی جون کندن که می گن رو با چشام داشتم می دیدم.

اون دکتر الاغ هم می گفت اق نزنه. آخه خره مگه دست خودمه.

 می گفت ناشتا نبودی هان؟ احمق بهت دروغ نداشتم بگم که. نخورده بودم.بعدش سئوالی می پرسید که نمی تونستم جواب بدم. آخه عوضی هم تو دهنم یک گیره بود هم تو حلقوم و حنجرم یک لوله پولیکا.

دیگه آخر کار بودو بی حال شده بودم. نمی دونم چنان حس هم ذات پنداری با گوسفندی که سرش رو می برند کرده بودم که نگو .راستش تسلیم شده بودم . کاری نمی تونستم بکنم. فکر کنم گوسفند ها هم که می خوان بس ملش کنند هم این جوری تسلیم بشن.برای اولین بار بود در زندگی که تصمیم گرفتم تسلیم بشم.

آب دهنم با زهراب زرد رنگی که از دهنم می ریخت تو کاسه و کش پیدا می کرد، این حس را قوی کرده بود. از این حس بدم آمد.زهر آب کاسه پر شده بود و دیگه تو چشم و چالم می ریخت، خون گوسفند ها هم احتمالم تو چشاشون بره.

گوسفند هم که حلقش رو بردین نمی تونه فریاد بزنه. چقدر دوست داشتم فریاد بزنم . حس گوسفندی وقتی تکلمیل می شود که  انسانها را مثل گوسفند می شه کشت.

راستش نمی خواستم اصلن چنین مطلبی بنویسم. خبر فوت سحابی و اتفاقات بعدی آن حالم رو بد کرد. (روح هر دوشان شاد)

راستش چند وقتی هم هست دوباره دارم تهوع ساتر رو می خونم یا نه بهتره بگم گوش می دم.

این هر دو چنین نوشته کثیفی را تولید کرد.

 بی خیال عکسهای دشت لار هم بشیم بهتره.