نظر شما را به قسمت پایانی دشت لار جلب می کنم

فقط یک توضیح مختصر پیرامون پست گوسفند:

 بنده اصلاً و ابدا قصد نوشتن چنین مطلبی را نداشتم. بعد از آن عمل کذایی هم  که برگشتم سر کار کلی بابتش با بچه ها گفتیم و خدیدیم . درد این عمل فرداش شروع شد که جسمی نبود و همه اش روحی بود و چیزی که آن موقع حس نکرده بودم و انداخته بودم در ناخود آگاهم به ضمیر آگاهم رساند و آن پست خلق شد وگرنه هیچ مشکلی نبود و نیست.پیاز داغ ماجرا شاید زیاد شده باشه.اول خواستم پاکش کنم ، بعد یاد نامه جلال به جمالزاده افتادم و مثالی که زده بود:گاهی وقتها دیدی سیاه مست می شی و به کلی آدم با آبرو بد و بیراه می دی؟ بعدش که هوشیار می شی از این کار شرمنده ای اما ته دلت راضیه.(نقل به مضمون)

خلاصه قسمت پایان را هم با اشعار فاضل نظری و کتاب گریه های امپراطورش زینت می بخشم.

اکنون نیز از کوه آمده ام و کلی عکس از برنامه جدید دارم، چه تماشایی بود صاعقه هایی که به توچال و یال دارآباد می زد

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم


عکاس:ممد رافعی

نام گذاری با خودش

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیر که بمیرم

(آن عشوه و نازی که گفتم لار داره یادتون هست؟)

بیچاره آهویی که صید پنچه ی شیری ست

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

(کلن از سنگ نوشته ها و چیزهایی که باعث بشه طبیعت چهره زشتی به خودش بگیره بدم می آید اما این سنگ و نوشته هاش بر دلم نشست)

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

به دنبال کسی جا مانده از پرواز می گردم

مگر بیدار سازد غافلی را ، غافلی دیگر