خوف و رجا
در ایام تعطیل چند روزی کوه بودم، سر کار بودم و همچنین شمال رفتم.
دو روز اول را به قله جانستون واقع در روستای آبنیک رفتیم.5 شنبه قله را صعود کرده، شب را در غار آغا بیوک خوابیده و جمعه بعد از ظهر تهران بودیم
هنگام صعود نزدیک قله بود که یک توده هوای پر فشار بر فراز توچال ظاهر شد( در ارتفاعات می توانی به راحتی مناطق دور دست را به تماشا بنشینی)دائم صاعقه بود که بر توچال و بخصوص یال دار آبادش می زد. مناظر زیبایی بود. 5 دقیقه مانده به قله بودیم که آن توده هوا به نزدیکی ما رسید. مجبور شدیم به سرعت 50-60 متر ارتفاع کم کنیم، توده هوا از بالای سرما گذشت، به جاهایی که یکساعت پیش در آن گام برداشته بودیم صاعقه زد و رفت. نزدیک به 40 دقیقه چنبره زده بودیم. صاعقه مناظر زیبایی خلق می کرد و در عین حال برای موجود زنده در آن ارتفاع بودن و در آن شرایط خطرناک بود. از این می ترسیدم که شاید با آخرین صاعقه آخرین لحظه زندگیم فرا برسد و باز از دیدن آن مناظر لذت میبردم.گویی در عمق میدان جنگ هستی ، آسمان قلمبه های جانانه ای بود که در این مدت گوش ما را نواخت.
این حس ( ترس از مرگ و در عین حال به تماشا نشستن زیبایی صاعقه) حالتی از بیم و امید یا در زبان دینی خوف و رجا داشت.
اکنون این واژه را شاید بهتر درک کنم(خوف و رجا)
*نام ها برگرفته و یا الهام گرفته از تاسیان ابتهاج می باشد
دیدم و میآمد از مقابل من دوش
خنده ی تلخی نهاده پر نوش
دنبال ِ ماهتاب خیالِ گشاده بال
می رفت آفتاب و به دنبال می کشید
دامن ز دستِ کشته ی خود، روز نیمه جان
خونین فتاده روز از آن تیغ ِ خون فشان
در خاک می تپید و پی یار می خزید
روی لبش شکفت گل ِ آرزوی من
بلبلِ دل شکسته خاموش است(هزاران هزار از این گلها بود)
دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمده ام از این شبِ تنگ
دیر گاهی ست که من در دلِ این شامِ سیاه
پشتِ این پنجره بیدار و خموش
مانده ام چشم به راه
...