شاید یک داستان
360 تا پله ناقایل
فقط 220 پله برای مترو کلاهدوز و حبیب الاهی است
یعنی یک رفت و برگشت 720 پله می روم و می آیم
بعدن می گم آی ملت باید بدنتون رو همیشه آماده نگهدارید برای همینه
وگرنه در همین تهران هضم می شید.
40 سال نشده درد زانو میگیرید.
از ما گفتن بود.
**
(شاید یک داستان)
پسر:
آقا ما یه راز داریم
خوب بگو:
نه آقا نمی شه گفت
خوب نگو
ما دوست دختر داریم
:خوب بل اخره ساعتها گشتن تو خیابون نتجه داشت
از میز ناهار بلند می شم برم نماز بخونم
آقا اسمش سمیه است
مبارکها باشه سر نماز براتون دعا کنم به هم برسید( خیال کردیم با دعای گربه سیاه بارون می یاد)
آره آقا این قدر دوسش دارم
شبها براش گریه می کنم
این قدر خوشگله
حرفش رو می برم
یووووااش
مراقب باش
من هم مجردم ها حواست باشه زیاد ازش تعریف نکنی
یهو دید رقیب عشقیت شدم ها
فکر کنم از این حرف ترسید
چون دیگه ادامه نداد
راستش من هم سر نماز دعاشون نکردم(جو گیر شدم انگار امامزاده ای هستم)
چه معنی داره بچه 17 ساله به فکر زن و زندگی بی افته!!!
بی افته تو عمق دره زندگی
شاید هم با دعا نکردنشون دعا کردمش!!