یکشنبه تازه از سر کار آمده بودم و سری به مادر بزگم زدم، تلوزیون روشن بود و برنامه وقتمون کمه داشت پخش می شد. گزارشی نشان داد از دختری 3 ساله که گم شده بود(فکر کنم پارک ملت بود)و با چشمانی هراس آلود و پر اشک منتظر بود.آن قدر ترسیده بود و نگران بود که سک سکه عجیبی گرفته بود و حتی نمی توانست اسمش را بیان کند. آرام بود اما نبود. قرار داشت ، اما نداشت، فقط منتظر اقوامش بود.نه چایی نوشید و نه آبی.برادر آمد با چشمانی گریان و دخترک را برداشت و بردو نه گزارشکر به پایش رسید و نه اجازه داد ، حرف و حدیث دیگری پیگیر شود.

به نظرم گزارش خوبی بود، از برای نیمه شعبان و معتقدان به آن و بحث انتظار و منتظر

پیشنهاد می کنم این فیلم را اگر در یوتویپ است تماشا کنید و لینک آن را هم برایم بفرستید.

 برای بنده که چند صباحی است که ذهنم درگیر عاشقان و معشوقان است و در جلساتی حضور پیدا می کنم که این فکر را در ذهن شعله ورتر می کند ،آن دختر و آن برادر  یاد آور عاشقی بود که معشوقش را می طلبد. یاد آور غزلیات مولوی بود بر شمس. باشد که عشق و محبوبی و عاشقی این چنین نصیبمان شود، روزهای ماه مبارک نزدیک است. دعایم کنید تا به این آرزو برسم. اگر از امروز شروع کنیم که دنبال محبوب باشیم تا آخرین روز ماه رمضان نزدیک 40 روز می شود. باشد که در این چلگی به آرزوهامان برسیم.


هله نومید نباشی که تو را یار براند در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا و اگر بر تو ببندد همه ره​ها و گذرها نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش هله خاموش که بی​گفت از این می همگان را                  
گرت امروز براند نه که فردات بخواند ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

این شعر را چند وقت پیش در فتو وبلاگم گذاره بود و امروز به مناسبتی تجدید خوانش کردم.


*فردا نود و سومین سالگرد میلاد نلسون ماندلا است، یکی از محبوبترین انسانهایی که در این جهان نفس می کشد.انسانی که یکی از اولیای الهی است. باشد که چون او بی اندیشیم.اگر قرار بود صنم پرست باشم، چون اویی را می پرستیدم. ای کاش می شد کوچه ها را آذین بندی کنم و بر او هم جشن بگیرم  و کتابش را خوانش می کردیم.