اخلاقی - دینی !!
این هفته برنامه ایگل به دار آباد جمعه ساعت 6:15 حرکت.
هفته پیش بود که به آخر برنامه رسیده بودیم
رودخانه ورزا یا لالون خروشان بود و یخچالهایش آب شده بود و رودخانه پر آب .باید به آب می زدیم. آخر برنامه بود و بنده هم البته که خسته شده بودم. دوستی گفت بیا دوربینم رو تو بگیر و از رودخانه ردش کن. بنده هم پذیرفتم
گذاشتم در جیب شلوارم. دیدم آب زیاد است، گذاشتم در جیب پیراهنم. در آب بودم. آب تکانم داد و مجبور شدم پرشی در آب انجام دهم که دوربین آن دوست عزیز پرید در آب و آب بردتش. به همین سادگی.
خیلی گرفته بودم. نتوانسته بودم امانتی که بدستم سپرده بودند را برگردانم. آن دوست عزیز نیز می گفت چیز مهمی نبود. بیخیالش.
در جمعی بودم، گفتم باید هر طور شده شبیه آن دوربین را تهیه کنم. دوستی از دوستان متشرعم گفت نیازی نیست.اگر امانتی گرفته باشی و در نگهدای آن کوشش کرده باشی و باز با این حال لطمه ای به آن خورده باشد بر تو حرجی نیست.
پرسید تو تمام کوشش خود رادر نگهداری آن کردی ؟ گفتم آری. گفت پس تو خیانتی در امانت نکرده ای.
گفتم بنده با این چیزها کاری ندارم. اولن امانتی دستم سپرده شده که باید برگردانم و دوماً وجدانم ناراحت است.
خلاصه آن دوست راضی نشد و رفت توضیح المسائل آورد (آیت ا.. سیستانی مسئله 2344). و برای صحبتهایش از آن دلیل آورد،
گفتم بنده که اهل این کتابها نیستم که حالا به آن رجوع کنم
رفتم و دوربینی شبیه آنچه که بود خریدم و به آن دوست عزیز دادم
اما برای اولین بار یک مثال برای زندگی دینی و اخلاقی یافتم.
اینکه بعضی می گویند زندگی اخلاقی بالاتر از زندگی دینی است.
و هنوز جواب این سئوالها را نمی دانم:
اینکه اخلاق وامدار دین است یا دین به اخلاق؟
اینکه تضادی بین زندگی دینی و اخلاقی هست یا نه؟
امیدوارم هر کدام به جوابهایمان برسیم.
اما بعد:
آن روز که دوربین را به او تحویل دادم بسیار بشاش و خوشحال بودم
با این که مقدار قابل ملاحظه ای ( با توجه به جیبم) هزینه کرده بودم( و باید ناراحت می شدم)، یعنی شاید از معدود دفعاتی بود که اینگونه ضرر مالی به خود می زدم و باز شاد بودم و این برای خودم جای تعجب داشت!!
او قبول نمی کرد
به او گفتم تو وسیله ای بودی که خدا بر بنده نشانه بفرستد که اگر عده ای را به کوه می بری حق نداری تا آخر برنامه تصمیم اشتباه بگیری. اگر بنده آن دوربین را گذاشته بودم در کوله این اتفاق پیش نمی آمد و بنده تصمیم اشتباه گرفته بود. چرا چون شاید خسته شده بودم.
و خدا این نشانه را فرستاد تا مرتکب اشتباهات بزرگتر در کوهستانها نشوم.
از این دوست عزیز که شاید این مطلب را بخواند نیز شرمنده که هر چه باشد آنی که بود نبود!!
و از خدای خود سپاسگذارم که تجربه ذی قیمت را به ارزانی در اختیارم گذارد.!
| خستهٔ خاکم وگر بر آسمان آرمانم | تخته بند غفلتم ور خود به معنی رازدانم | |
| همین قفس برگیرتا این نفس باقی است ما را | این یقین سینه سوزم بس که در حبس گمانم | |
| خاک ما را خرم از لبخند باران خیز خود کن | خاک ما را خرم از لبخند باران خیز خود کن |