عید پیش رو بر همگان مبارک( خسته شدم از بس هی ملت گفتن به هم پیشا پیش عیدتون مبارک. )

 عید عید است هم بر روزه دارن و هم بر روزه خواران.

امسال هم به زهر سخت جانی بود ردش کردیم رفت

 اون روزی که کسالت داشتم روزه ام را نگه داشتم تا افطار

اگر دماوند رو با بدن غیر آماده می رفتم از این کمتر خسته می شدم و حالم بد می شد.

 هی ساعت و نگاه می کردی که کی می رسه این اذان و از اون.

 تا به حال این قدر ساعت رو در یک روز نگاه نکرده بودم.

شب های قدرمون هم به لطف کم لطفیها برکت چندانی نداشت، جز  شب نوزدهم.

اما هر چه بود 5 شنبه های پر باری داشتیم به لطف جناب منصوری

 به لطف رمضان و افطاری های دیدار فامیل تند تند حاصل می شد

 ما یک دختر خاله 3 ساله داریم که وقتی حرص می خوره خیلی بامزه میشه

 خدا ما را ببخشد که در این مهمانیها اندازه یک عمر حرصش رو در آوردیم و قیافه و گفتار بامزه اش را به تماشا نشستیم

***

یک شب فک و فامیل افطار خانه ما بودند و خاله ام نیز  بعد از افطار آمد.

دختر خاله هام شروع کردن به مسخره کردنش که ببین مثل دهانی ها با چادر نماز آمده

اما بنده از این کارش خوشم آمد.

  در دل سیاه شب رنگ سیاه بر سر نکرده و احتمال خطر تصادف را بر خود کاهش داده است (پیاده آمده بود، حدوداً مسیر یکساعته را)

امیدوارم روزی برسد که تنوع در همین پوشش مقبول حاکمیت و ملت در رنگ و طرح و نقش افزون تر شود .

شاید به یک نوع پوشش مشترک که هم مقبول حاکمیت باشد و هم مقبول ملت باشد در این نوع نگرش  حاصل شود.یادم میاد چندین سال پیش( فکر کنم نزدیک 10 سال پیش) روسری ها چفیه شد و مد شد. شاید روزی برسد که مد نیز چادرهای نمازی و گل گلی و رنگ شاد باشد. حالا که اعیادمان افزایش یافته و این  افزایش در بطن خود پیام آور شادیست، باید نرم افزرهای شادی و انبساط روح را نیز بدست آوریم.بیشتر گفتارهایی که در ذهن پیرامون این مطلب داشتم را ترجیح دادم ناگفته بماند که آش نخورده  و دهن سوخته نصیب ما نشود.

دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید چو هر دو سر به هم آورده​اند در اسرار ز موج بحر برقصند خلق همچو صدف ز عید باقی این عید آمده​ست رسول به روز عید بگویم دهل چه می​گوید قراضه دو که دادی برای حق بنگر وگر چو شیشه شکستی ز سنگ صوم و جهاد از این شکار سوی شاه بازپر چون باز تو گاو فربه حرصت به روزه قربان کن  وگر   نکردی  قربان   عنایت  یزدان                  
مه مصور یار و مه منور عید هزار وسوسه افکنده​اند در سر عید ولیک همچو صدف بی​خبر ز گوهر عید چو دل به عید سپاری تو را برد بر عید اگر تو مردی برجه رسید لشکر عید جزای حسن عمل گیر گنج پرزر عید می حلال سقا هم بکش ز ساغر عید که درپرید به مژده ز شه کبوتر عید که تا بری به تبرک هلال لاغر عید امید هست که ذبحش کند به خنجر عید