غرق شدن در فردانیت
کلن در شهر وقتی سوار مترو، اتوبوس و حتی پیاده هستی می توانی سخنرانی و یا نه یکی از آهنگهایی که دوست داری را بگذاری و گوش کنی.هم از وقتت استفاده کرده ای و هم از آلودگی صوتی که در شهر جریان دارد فاصله گرفته ای(کافی است هدفون را در یکی از میادین شهر به ناگهان از گوش در بیاوریم تا به عمق آلودگی صوتی پی ببریم . یا صبح زود از خانه بیرون بروی و ببینی با چه صدای پایینی می توانی سخنرانی یا آهنگ مورد نظر را گوش کنی).
اما هر حسنی عیبی هم دارد. احتمال تصادف را در شهر افزایش می دهد بخصوص که رانندگی ما ایرانیان هم حداقلی است. یعنی مثلن در یک خیابان یک طرفه شرط عقل نیست فقط یک طرف را نگاه کنی چرا که ماشینی یا موتوری احتمالن در حال خلاف آمدن است.
یا در پیاده راه بروی و ناگهان موتوری آن هم با سرعت از کنارت رد نشود
اما چیزی که بنده را واداشت به معایب این سبک زندگی هم توجه کنم آن که در بالا نوشتم نبود.
این روزها می بینم انسانهایی که هدفون در گوش هستند هم در مترو و هم در شهر افزایش قابل ملاحظه ای یافته است(احتمالن آنها هم همچون بنده فکر کرده اند و میخواهند از وقتشان استفاده تمام ببرند)
در واقع وقتی که هدفون در گوشت است و داری به آهنگی گوش می دهی و لذت می بری یا سخنرانی می شنوی که گاهاً خنده تو را هم بر می انگیزد. در واقع در آن موقعیت بنده در فردانیت خود غرق شده ام.در واقع این سبک زندگی باعث می شود انسان در فردانیت عمیق تری برود. حتی در جامعه باشد و در واقع نباشد. در میان مردم باشد و اما نباشد.از این فردانیت به خانه می رسی یعنی از جامعه و شهر که در آن بوده ای اما در واقع نبوده ای به خانه می رسی و در اینترنت و فردانیتی دیگر فرو می روی. کم کم از این فردانیت که هر روز می تواند توانش n+1 شود احساس خطر می کنم.
اما راهکاری که بر گزیدم
در مترو که همیشه هدفون به گوش بودم فاصله گرفته ام، حالا کمی سبک را عوض کرده ام. اگر جا باشد و بنشینم( معمولن اول خط سوار می شوم) یا مترو در ساعات خلوتش باشد. کتابی از کیفم در میآورم و می خوانم. در این حالت دیگر آن غرق شدگی که در حالت هدفون به گوش در انسان حاصل می شود ، بوجود نمی آید. با مردم می شود تعامل بیشتری به خرج داد. حتی ممکن است فردی کنارت باشد که بشود درباره آن کتاب صحبت کرد. فردی همان صفحه که تو می خوانی را بخواند و اینگونه دیگر تو فردی غرق شده در فردگرایی نیستی
کتاب لذات فلسفه که یکی از بهرتین کتابهایی است که خواندم این گونه بود که در اتوبوس نشستم. مردی داشت کتاب می خواند. آن صفحه که او میخواند را خواندم و خوشم آمد درباره کتاب و نویسنده از او پرسیدم و او هم نظراتش را گفت. رفتم خریدم و از خوانش آن لذت بردم.
می خواستم پر و بال بیشتری به این مطلب بدم اما همین که احساس کردم حداقل فکر و مفهمومی که در هن داشتم را منتقل کردم ، دیگر ادامه ندادم.