دورها
تاکسی ها بیرون دانشگاه فریاد می زدند:
نظر آباد (حصارک- نظر آباد).خوشا نظر بازی را که تو آغاز کنی. اما نبود. اصلن جایی بود که نظر بازی نبود
کمال آباد (حصارک - کمال آباد). ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد مرغت شکار گردد صید حلال گیرد قطعاٌ نه کمالی بود و نه جمالی و نه صیدی و نه شکاری.کمال که هیچ، نصفه تمدن شهری هم نبود
آزادی (حصارک -آزادی) از حصار به آزادی رسیدن آرزوی هر موجودی است نه تنها انسان.اما آزادی نام داشت و عام نداشت.
اما
تنها جایی که هم کمال بود و هم نظر بین و نظر باز و هم آزادی همان حصار بود. همان حصارک بود
بازی روزگار بود. شاید از این لحاظ که همه چیزش با همه چیز پیرامونش فرق داشت حصار نام گرفته بود
این روزها اما ظاهراً حصارک به معنای اسم خود نزدیک شده است.
دانشگاه ارشد چهار دیواری بود. جایی که دیواری نبود. کوه بود و کوه بود و کوه بود. از کوه می زدی میرسیدی به کلاس درس. نه یک دویار بود و نه چهار دیوار
گویی از گذشته دور ایرانی جماعت طنز خود را در نام مکانها پنهان می کرد. بلند ترین مکان شهرش را تو چال می نامید.
پست آخر سمیه رشیدی ما را یاد دورها انداخت