صبح داشتم از در خونه خارج می شدم

 برگهای ریخته شده از درخت اینک پیر گلابی و خرمالو حیاط عمومی را پر کرده بود.

 معمولن در حیاط های عمومی کسی مسئولیت تمیز کردن را بر عهده نمی گیرد.

 یاد حرف شب پیش بابام افتادم

گفته بود :جارو - خاک انداز بردار برو حیاط رو از برگها تمیز کن.

بنده هم با یک نگاه تعجب بار پیچونده بودمش

امروز خوشحال بودم که حرف بابام رو گوش نداده ام. حیاط زیبا و آبانی بود.


***

 این روزها- آفتاب دوست داشتنی شروع شده

تو کوهستان معمولن در تابستان اگر  لکه ابری جلوی آفتاب را بگیرد کوهنورد می گوید: آخیش، آخ جون یکم سایه

اما این روزها(پاییز ) اگر لکه ابری بیاد، میگی جون مادرت برو اون ور-برو تا آفتاب بتابه.آن وقت است که گرمای دوست داشتنی آفتاب رو پوست صورتت سر می خوره.

 حتی در شهر و تابستانش دائم مسیر خود را کج و ماوج می کنی تا از تو سایه دیواری- خانه ای- درختی بروی- هر وقت هم که به پیاده روی  که خانه ای در حال خراب شدن یا در حال ساخته شدن بر می خوری و مجبور می شوی پیاده رو اینک مسدود را به سمت آفتاب کج کنی -کدورتی از این ساخت و ساز بر دلت می نشید.

 اما این روزها دوست نداری زیر سایه هیچ دیوار و درختی باشی. دوست داری تن لخت آفتاب بر صورتت بر خورد کند.

***

این روزهای آبانی کتاب تماماً مخصوص عباس معروفی رو می خونم. شاید بتوانم بگویم اگر دولت آبادی را کنار بگذارم معروفی چیز دیگری است.

داشتم تو مترو می خوندم:

"صدای شکستن دنده های آن دختر ، و فریاد جگر خراشش نفسم را بند آورد:"مامان!""

 نفسم بند آمده بود

 سرم را بلا آوردم تا نفسی تازه کنم

 چشمم بر امیر افتاد!!

تلخی شکستن با دیدن رفیق جبران شد.

رمان  عجیب با حال و هوای پاییز هم خوان است.

 گزیده ای از رمان:

"همیشه می خواستم بدان مرز احساس و منطق کجا تعیین می شود. در آلمان فهمیدم که مرز احساس و منطق در فرهنگ تعیین می شود، در درازی تاریخ. آلمانی ها کانت دارند و ما حافظ."




"از اسارت بیزار بودم، از خانوادهِ کوچکی که به تدریج در خانه ام پا میگرفت متنفر بودم، از وطن، از خودم، از زندگی، از هر چه بوی وابستگی می گرفت نفرت داشتم، خانواده، مردانگی، غرور ملی، عزت و نطفه های فساد."

شاید همچون کلیدر قسمتهایی از کتاب را پرچنانی کردم