به لطف خدا برنامه سه روزه دوچرخه سواری تهران- دیر گچین- جاده قم - تهران اجرا کردیم.25-26-27-8-90

با توجه به اولین بودن از این دست از برنامه ها-

 گزارش فنی برنامه در خلال گزارش حسی آن در دو پست تقدیم حضور می گردد.

این برنامه بهترین هدیه ای بود که بدست هم رکابان  و البته هم قدم هایم برای روز تولدم ، در نظر گرفته بودند.

روز چهارشنبه 25-8-90 ساعت 6.05 صبح از خانه بیرون زدیم و ساعت 6:45در میدان راه آهن به دو دوست عزیر دیگر پیوستیم.

 برای برادرم روز سه شنبه دوچرخه ای تهیه کرده بودیم و او هم -همرکاب ما بود.

از میدان راه آهن  به سمت شهر ری و از آنجا به ورامین رفتیم. ساعت 11:00 آنجا بودیم

 در راه یک صبحانه مفصل کنار غازهای مزارع سبزی تهران خوردیم.

هنگام رکاب زدن جاده صفایی دیگر دارد. حرکت آرام باعث می شود اطراف را با دقت بیشتری ببینی.

انبوه گنجشکانی که در مزارع به صورت دسته جمعی در پروازند. پرندگان شکاری که در مزارع بدنبال شکار هستند.گنجشکان از تو نمی ترسند و به سرعت پروازهای سینوسی خود اضافه نمی کنند و تو از دیندن پرواز آنان خیالت به پرواز در می آید.

 به ورامین رسیده ای، هر 20 رکاب کسی از تو درباره مبدا و مقصدت می پرسد. ماشینی بر سرعتش می افزاید و سبقت می گیرد تا بگویید به تو: بیکارید هاا!!

اما جالبی ماجرا آن بود که در تهران کمتر با اینگونه سئوالات مواجهه می شدی.

شاید به این خاطر که مردمان تهرانی آن قدر چیزهای متفاوت دیده اند که متفاوتهای بعدی سئوالی در ذهن انسانیش ایجاد نمی کند و به نظرم این بد است، اگر دیدنی ها شنیدنی ها بوییدن های -تبدیل به سئوالی در ذهن اندیشه گر انسانی نشود،آیا این ذهن بجز در چیزهای روتین و عادی روزمره فعالیتی خواهد کرد؟

 این ذهن اکنون بی خاصیت شده توانایی فهم پروازی، لبخندی، هنری، خطی، زیبای غیر معمولی، خرق عادتی خواهد داشت؟آن وقت است که اگر نمایشگاه شکار و طبیعت گردی هم بگذارند می وری نمایشگاه!! و اگر نمایشگاه شیرآلات نفتی هم.حتی اگر مخالف شکار باشی و شیر نفتی به شیر چکان آب سینگ  خانه ات هیچ ربطی نداشته باشد!!رفته ای برای آنکه رفته باشی. همین.

اگر خودم را هم، با توجه به زندگی در این شهر در معرض این تهدید ببینم مجبورم بر خود بیمناک باشم.

 به قول دوستی ، قبل ترها گربه ها سر آشغال می جنگیدند، امروز انسانها و ما همچنان نظاره گریم.

 آیا این نه به خاطر این است که ذهن هامان به این دلیل که خرق عادتها فعالش نمی کند به نظاره گر تبدیل شده است؟

باری در ورامین از مسجد تاریخی و زیبای آن بازدید کردیم( یاد خانه قدیم آجان مرحومم افتادم)

 از آنجا ساعت 11:40 به سمت جاده چرم شهر حرکت کردیم.

 جاده باریک بود و ماشین ها از کنارمان رد می شدند. در راه بعد از آبباریک یک سه راهی است که سمت راست جاده به سمت حسن آباد قم می رود و ما در مسیر چرم شهر ادامه مسیر می دهیم.

جاده کمربندی خوبی است.

در راه دو واژه هم با توجه به کوهنودری ابداع کردیم

 سر رکاب (نفر جلویی)

رکابدار(نفر انتهایی)

3 کیلومتر مانده به چرمشهر ، هنگامی که جاده آسفالت به سمت چپ انحراف پیدا می کند ما در مسیر جاده خاکی می افتیم و در آن جاده رکاب می زنیم تا برسیم به جاده تازه ساز قم- گرمسار.بعد از دیدن تابلوی قم 75 کیلومتر 4 -5 کیلومتر دیگر در طول جاده به سمت راستمان که می شود سمت غرب رکاب می زنیم تا به کاروان سرای دیر گچین می رسیم.(14:30) که نزدیک جاده قرار دارد.

سالهای پیش که این جاده نبود این کاروانسرا هم کمتر بازدید کننده داشت.

 در آنجا با آقای رفیعی مسئول آنجا خوش و بشی می کنیم و قرار بر این می شود شب را در آنجا ماندگار باشیم.

 کاروانسرایی که در زمان شاه عباس مرمت شد و زمانی کاروان های تجاری  بزرگ شتر را در جاده ابریشم میهمان او بودندو در تاریخ رفتند و امروز دوچرخه سوارانی که 120 کیلومتر رکاب زده اند.

کاروانسرا سالهاست ( نزدیک به 3 سال) در حال مرمت است و هنوز نیاز به مرمت دارد. خوب این سوراخ دعا را که نباید سریع مرمت کرد!!تا وقتی که بشود از آن پول در آورد مگر لازم است جیبشان را آجر کنند !

داستان کاروانسرا هم داستان جالبی است. ساخته شده، قدیم شده، شاه عباس مرممت کرده تا 100 سال پیش که ماشین آمد و آنجا به سمت مخروبه بودن پیش رفت تا آنکه دوباره جاده اصلی کنارش آمد و مشغول تولدی دوباره است.

پس از خوردن ناهار می رویم کارونسرا را می گردیم و از آن عکس می گیریم و  با غروب آفتاب ما هم ساعت18:00 چشمانمان سنگین می شود.

برای شام شیر خریده ام تا با سوپ های آماده مگی یک سوپ شیر درست کنم.در ورامین هرچی دنبال قارچ گشتم نبود، سینا گفت مشکلی نیست اگر قارچ نیست، در لحظه مشغول خوردن آنیم!

بعد از 45 دقیقه سوپ قارچ ما حاضر می شود که بوی آن کاروانسرای قدیم را بر می دارد. می گویند مشک آن است که ببوید نه آنکه عطار بگوید، اما الحق و النصاف که خوردنی بود.

 ساعت 7 شب تا 6 صبح خوابیدیم و هزاران خواب دیدیم که هیچ کدامش یادمان نماند.گویی خاطره دیواره های کهن کاروانسرا در حال بلوتث کردن دیده های خود بر ذهن هامان بودند.










پایان قسمت اول