برنامه سماموس هم اجرا شد.البته قله صعود نشد.

برای رفتن به سماموس ابتدا باید رامسر و سپس جواهر ده رفت که مسیری جنگلی و پر پیچ و خم دارد .از آنجا دو راه وجود دارد که یکی از سمت غرب بر روی خط الرس افتاده و صعود می کنند و مسیر دوم که ما انتخاب کردیم میسری است که از انتهای روستا رفته و بعد از عبور از گردنه به باغدشت وقهوه خانه ای که تابستانها فعال است رفته واز آنجا به لپاسر که کلبه های شکار دارد رفته و از سمت غرب قله را صعود می کند.ما به دلیل ضعف محاسبه زمانی که ساعت ۶ هوا تاریک است و عدم آمادگی لازم گروه پس از رسیدن به گردنه مجبور شدیم که به دلیل تاریکی هوا به ده بازگشته واین بار از جاده خاکی که وجود دارد بازگشتیم.در پارک ده مسجدی در ضلع غربی آن وجود دارد که درش همیشه باز است و ما شب را در آنجا سپری کردیم.( بر روی قله آرامگاهی است که به امامزاده سماموس معروف است)

شب هنگام بازگشت که ساعت ۱۱ بود در ده باد سختی پیچیده بود و درها و نجره های خانه های اکثراًخالی آنجا را به هم می زد .(به دلیل ییلاق بودن ده - فقط در تابستان وبهار آنجا هستند و بعد به رامسر می روند)صدای پآرس سگها هم مزید علت شده بود و فضای چارز دیکنزی بوجود آورده بود.

متاسفانه در منطقه جاده کشی های بی رویه ای صورت پذیرفته و بعضاْجاده ای روی جاده دیگر کشیده اند که آنگونه که ما ۳ سال پیش قله را رفته بودیم جاده هایی با پهنای بیشتر و شیب ملایمتر کشیده اند که در آینده متوجه اشتباه خود خواهند شد( ظاهراْ برای احداث سایت موشکی اینگونه جاده کشی کرده اند )

پاییز بود و هوا بی نهایت عالی ـجنگل پاییزی شده و  زمستان را چشم به راه است در حالیکه بیمار گون بود و چهره ای زرد داشت ولی رامسر وکلاْ شهرهای شمالی بهاره بودند گویی این شهرها جز بهار فصل دیگری را به خود راه نمی دهند.حتی جنگلهای اطراف رامسر نیز سبزی خود را حفظ کرده بودندو درختان پرتقال تازه خود نمایی را آغازیده اند.

در این برنامه با سایه نه به عنوان غزل سرا بلکه شاعری با شعرهای نو آشنا شدم و سخت نادم که چرا اینقدر دیر . دوستان بیشتری یافتم و درنتیجه حق اتنخاب برنامه هایی متفاوت تر.

وباز هم جنگل و مه و پیچ و خم چالوس و حسرت خوردن به ساکنین آن بهشت خیال انگیز(گویی هر چه بیشتر به شمال می روی بیشتر زیبایی آن را کشف می کنی)و باز هم بد خلقی رانندگان وسایل عمومی که لذت دیدن جنگل عباس آباد را از ما گرفتند و در آخر دولا سه لا حساب کردند و به خیال خود که بردند ولی مات اراده خداوندی شدند چرا که هنوز راه به پایان نرسیده سر هیچ مسئله ای پلیس ماشین را نگه داشت وبه دلیل کم بودن مدارکی جریمه کرد ورفت ولی کو آدمی که بداند از کجا خورده؟

و خبر بدی که همانا بسته شدن مجله نو اندیش مدرسه بود که دیر یافتمش (آخرین شماره اش که مخصوص مجتهد شبستری بود را در پادگان خواندم)و زود از ما گرفتند.

هفته بعد هم درفک .(خداوندا قسمتمان کن .آمین)